#پناه_زندگی_پارت_309


-بدنیستم

-میخوام ببینمت میشه؟

-گرفتارم؟

-مهمه باید حتما ببینمت میخوام باهات صحبت کنم

-کجا بیام

-ساعت 3جای همیشگیمون

پیمان گوشی رو بدون خدافظی قطع کردوبه پناه که ساکت با دستش بازی میکرد نگاه کرد .خم شد وبوسش کرد وبغلش کرد ورفت بیرون ....مهتاب رو دید که سرش رو روی میز گذاشته پیمان گفت: بیا پناه گرسنه است

مهتاب سرش رو بلند کرد وپناه رو از دست پیمان گرفت وبه اتاق خودش رفت تا به پناه شیر بده .دروباز کرد علی رو به بیرون ایستاده بود مهتاب روی تخت نشست همون طور که به علی نگاه میکرد به پناه هم شیر میداد ....علی نیم نگاهی به مهتاب انداخت وبا خودش گفت: باز خوبه نمیگه من جلوی نامحرم لباس بالا نمیزنم

مهتاب من من کنون گفت: اگه اون حرفهای زشت وزدم خواستم بدونی که از دست عصبی بودم الان هم هستم میخوام بدونی که هیچ کدوم از اون حرفها راست نبود نه ازت بدم میاد نه دوست ندارم حسم بهت هیچ تغییری نکرده فقط یه شک لعنتی افتاده به جونم ....چون علی چیزهایی شنیدم رفتارهایی دیدم شک کردم

پناه خوابیده بود آروم گذاشت روی تخت وخودش رفت تا میز رو بچینه.پیمان نشسته بود وتوی فکر بود مهتاب یه لیوان شربت وداد دستش وگفت:چرا تو فکری ؟

- مهسا باهام تماس گرفت!!!

-خب؟


romangram.com | @romangram_com