#پناه_زندگی_پارت_308

پیمان مستقیم رفت اتاق پناه وبغلش کرد .پناه با دیدن پیمان خندید انگار داییشو میشناخت پیمان لبخندی زد وگفت: دایی قربون اون خنده هات بره چیه ناناسم بعد هم اونو انداخت بالا وگرفت پناه از خنده ریسه رفته بود علی دوید اتاق وپناه وازش گرفت وگفت: هوی بچه است ها بالش نیست

-خب بابا چی شد مگه

پناه دست هاشو وسمت پیمان میبرد ورو به باباش میخندید علی صورت پناه رو محکم بوس کرد وگفت:قربونت بره بابا این دایی بی عقلتو میخوای برو

پناه رو گرفت سمت پیمان وخودش هم رفت تا به مهتاب سری بزنه ...مهتاب داشت سیب زمینی هارو سرخ میکرد رفت سمتش ونگاهش کرد مهتاب متوجه نگاه های علی میشد اما سعی میکرد عادی به کارهاش ادامه بده ...علی گفت:چرا هیچ وقت نذاشتی بهت توضیح بدم؟

-چون برام مهم نبود

-مهم نبود؟

مهتاب خواست بگه نه اما نتونست چون مهم بود چون علی وزندگیش براش مهم بودند علی دستش رو روی میز گذاشت وگفت: مهم نبود اگه بود اجازه میدادی من حرف بزنم برات توضیح بدم تو مهتاب قبل نیستی ...یاد اون روزها بخیر وقتی دیرمیومدم ومیدیدی خسته ام مظلوم بغلم میخوابیدی تا فردا بهت توضیح بدم چی شد اون مهتاب ؟کجا رفته ؟اون مهتاب هیچ وقت به شوهرش شک نمیکرد نمیگفت ازت بدم میاد دوست ندارم نمیدونم حتما اون موقع ها دوسم داشتی والان نداری ؟

عصبی بلند شد ورفت طوری که صندلی پشتش افتاد .مهتاب روی صندلی نشست وسرش رو روی میز گذاشت ،هیچ وقت فکر نمیکرد علی از اون حرفهاش این برداشت کنه فکر میکرد علی فهمیده اون حرفهاش از روی اعصبانیت بوده

پیمان سرش با پناه گرم بود که گوشیش زنگ خورد نگاهی به شماره انداخت

"مهسا"

با دست های لرزون گوشی رو برداشت سعی کرد حالتش مثل همیشه باشه همون پیمان شاد وعاشق پیش اما هرکاری کرد نتونست لحنش رو هم شاد کنه

-بله مهسا

-سلام پیمان خوبی؟

romangram.com | @romangram_com