#پناه_زندگی_پارت_307
-پاشوآفرین حرص منم در نیار
پیمان کتش رو برداشت ورفت بیرون تا علی وسایلش رو جمع کنه وبیاد .دروکه باز کرد غزل رفیع هم از اتاق اومد بیرون انگار منتظر بود این در باز بشه
رفت سمتش وگفت:حالتون بهتره
پیمان نگاه بی حوصله ای بهش انداخت وگفت:خوبم
-نگرانتون بودم
-بی دلیل بوده
-دست خودم آدم نیست
-مثل این میمونه من نگران زن همسایه مون بشم به نظرتون بی دلیل وغیر منطقی نیست ؟
-حق با شماست
-بهتره به کارهاتون برسید
-بله
پیمان از کنارش گذشت واز شرکت خارج شد ذره ای هم حوصله نداشت به کارهای این دختر فکر کنه اصلا حوصله اش رو هم نداشت ...علی هم بعد چند دقیقه اومد پایین باهم سوار شدن .توی راه هیچکس حرفی نزد جلوی خونه پیمان جلوتر پیاده شد ورفت بالا شاید امشب رو بهتر بود اینجا بمونه اینجا ازهمه جا بیشتر ارامش داشت .دروزد مهتاب دروباز کرد وبا دیدن پیمان ناراحت شد اما به روش نیاورد وکفت: به به داداش افتخار دادین ،یه وقت خونه خواهرت نیای ها
romangram.com | @romangram_com