#پناه_زندگی_پارت_306
-چطور؟
-دیگه هیچکس وندارم که بهم توجه کنه
مهتاب حسادت زنونه اش گل کرد وگفت: حدیث خانمت هست که بهت توجه کنه که باهاش ناهار بخوری ..بعد هم گوشی رو قطع کرد
علی گوشی رو به پیشونیش چسبوند وگفت: ای خدا خودت کمکمون کن
برگشت پیمان روی صندلی خوابش برده بود یه چرت کوچولو برای حالش خیلی خوب بود کتش رو روش کشید وخودش هم روی صندلی نشست ،باید فکری میکرد باید برای زندگیش چاره ای پیدامیکرد اما چه جوری ؟مهتاب دیگه بهش محل نمیداد ؟دیگه تحویلش نمیگرفت بعضی وقتها فکر میکرد شاید دیگه دوسش نداره ؟
مهتاب رو میشناخت خیلی مغرور بود امکان نداشت به این زودی حرفها وکارهایی یادش بره دیر میبخشید دیر فراموش میکرداما همه ی این ها برای علی شیرین بود اگه این ها رو داشت اخلاق های خوب هم داشت خیلی مهربون بود احترام همه رو نگه میداشت ....علی رفت سمت میزش وبه عکس خودش ومهتاب نگاه کرد چقدر به نظرش خوشگل میومد اون چشمهای مشکی وصورت کشیده چقدر دلش میخواست الان پیشش بود وبغلش میکرد واینفدر به خودش فشار میداد تا دلتنگی هاش رفع بشه .با یاد آوری مهتاب سرش روی میز گذاشت باید تلاش میکرد باید اینقدر ناز مهتاب رو میکشید تا زندگیش درست بشه خودش خراب کرده بود خودش هم درستش میکرد ....
بعد چند ساعت پیمان تکونی به خودش داد وچشمهاش باز کرد کمی سرحال به نظر میومد علی نگاهش رو از پرونده جلوش گرفت وبه پیمان نگاه کرد وگفت: خوب خوابیدی ها
پبمان نگاهی به ساعتش انداخت فقط یک ساعت ونیم خوابیده بود کش وقوسی به بدنش داد وبلند شد علی گفت: پاشو دست وصورتت بشور منم وسایل هامو جمع کنم بریم
-کجا؟
-میخوایم ناهار وپیش عیال بخوریم
-نه من نمیام
-تو غلط میکنی من به مهتاب گفتم تو داری میای ؟بعدش هم چه دایی بی احساسی هستی تو بریم پناه وببین
-دیروز دیدمش بهانه دیگه ای پیدا کن
romangram.com | @romangram_com