#پناه_زندگی_پارت_304
فدای سرت بیا بالا ببینم چی شده
باشه ای گفتم واز ماشین پیاده شدم وبا بدبختی خودم رو به شرکت رسوندم همین که دروباز کردم غزل رفیع رو دیدم که داشت برای خودش چایی میبرد وقتی برگشت سمت در با دیدن من جیغ خفیفی کشید وچایی واز دستش افتاد دوید سمتم وگفت: شما چرا این شکلی هستین ؟حالتون خوبه؟چرا اینقدر رنگتون زرده
حوصله این یه نفروالان اصلا نداشتم .با صدای ضعیفی گفتم:علی کو؟
-توی اتاقشون هستند
علی از اتاقش اومد بیرون وبا دیدن من اومد سمتم وزیر بغلم وگرفت وبرد سمت اتاقش .
-چه بلایی سرخودت آوردی ؟
-علی همه چی تموم شد ؟دیدمش با یه پسر غریبه میخندید ؟سوار ماشینش شدباورم نمیشه مهسا همون دختری که من به نجابتش ایمان داشتم الان سوار ماشین های غریبه میشه اونم درست روزی که دیشبش مجلس خواستگاریش بهم خورده .چی توی من دید که منو بازی داد ،علی میگفت دوسم داره بخدا دوسم داشت نمیدونم چرا اینجوری شد ،علی من طاقت ندارم
علی گوشه ای از اشکش رو گرفت واز منشی خواست برامون یه کیکی چیزی بیارن تا بخورم کمی حالم بهتر شه اما من سرم رو با دستام گرفته بودم وفقط به زمین نگاه میکرد م
غزل دراتاق رو باز کرد وکیک .آبمیوه رو روی میز گذاشت وبهم نگاه کرد علی با نگاه جدی ازش خواست که بره بیرون .کیک رو گرفت سمتم اما من با خشم اون کنار زدم وگفتم :توی این موقیعت من کوفت بخورم بهتره
علی نگاه کلافه ای بهم انداخت وغمگین به مبل تکیه داد .دلش برام میسوخت چه شب هایی که تا صبح درس خوندم تا نمره ام خوب بشه ومهسا رو خوشحال کنم ،نمیدونستم موضوع چیه ؟شایدعلی حالم رو درک نمیکرد وعلی خودش مشکل هایی زیادی داشت اما خداروشکر میکنم که مشکل هاشون رو دونفری حل میکنم ،چقدر خوبه که مهتاب عاشق علی وبه خاطرش هرکاری میکنه
چند دقیقه ای هردو مون توی سکوت بودیم که گوشیم زنگ خورد بدون این که گوشی رو نگاه کنم پرت کردم سمت علی ,یعنی تو جواب بده
چندپست بعدی از زبان راوی
علی خم شد از روی میز گوشی رو برداشت با دیدن اسم مهتاب حسودی کرد که این همه به پیمان توجه داره ،دلش توجه های مهتاب رو میخواست دلش اون پیامک های کوتاه ولی پرمعنی رو میخواست که وقتی علی میخوندش انرژی میگرفت ومیدونست یکی هست که دوسش داره ...
romangram.com | @romangram_com