#پناه_زندگی_پارت_303
سوار ماشین شدم وبا خودم گفتم: پدر مهسا راست میگه مهسا عادت به همچین ماشین هایی نداره فقط منو بازیچه کرده بود
اما سعی کردم زود قضاوت نکنم ..استرش داشتم دلم شور میزد انگار یه اتفاقی میخواست بیفته ومن از اون بی خبر بودم .جلوی کوچه اشون که رسیدم خواستم جلوتربرم اما با دیدن مهسا ویه پسر سرجام خشک شدم .مهسا به ماشین شاستی بلند اون پسره تکیه داده بود وداشت میخندید به پسره نگاه کردم شلوار لی مشکی پوشیده بود با یه پیرهن طوسی دستمال گردن هم به گردنش بود .قیافه اش خیلی خوب بود معلوم بود پولداره .
مهسا سوار ماشین شد وهمراه اون پسره از کوچه خارج شد به چشم های خودم اعتماد نداشتم .دستم رو روی سینه ام گذاشته بودم وسعی میکرد کمی نفس بکشم دستهام میلرزید،دلم هری پایین میرخت ،دهنم مزه بدی داشت تکیه ام رو از دیوار گرفتم وسوار ماشین شدم سرم رو روی فرمون گذاشتم وگریه کردم ،یه گریه مردونه وآروم یه گریه ای که فقط خودم وخالی کنم
توی راه خودم وخالی کردم به فرمون میکوبیدم ازته دلم داد میزد ومیگفتم: همه چی دروغ بود،همه چی روباختم
احساس کردم هرچی توی معده ام دارن تخیله میشن .ماشین رو نگه داشتم حالم خیلی بد بود خیلی .از پشت ماشین بطری آبی رو بیرون آوردم وصورتم رو شستم .باید هرجور شده خودم رو به شرکت میرسوندم تا کمی به خودم برسم وگرنه اگه اینجوری خونه مهتاب یا خودمون میرفتم حتما سکته میکردن.
جلوی شرکت به علی زنگ زدم با اولین بوق برداشت
-الو پیمان کجایی داداش؟خوبی؟
-علی میتونی بیای پایین شرکت؟
-کجایی؟
-پایین شرکت
-خب بیا بالا
-وضیعت مناسبی ندارم آخه
romangram.com | @romangram_com