#پناه_زندگی_پارت_302
با چشمهای قرمز وصورتی که توی نور مهتاب سفید تر دیده میشد به علی نگاه کردم،علی لبخندی زد وگفت: با خودت اینجوری نکن پیمان بایدبره بیاد مگه دختر دادن به همین راحتی یادته من وتو چقدر بدبختی کشیدیم که الان اینجا کنار همیم
-میدونی خانواده ما از ازدواج شانس نیاوردن اون از پریسا که شوهر عوضیش باهاش اونجوری کرد اون ازدوران نامزدیم که هروقت بهش فکر میکنم از ناراحتی دلم میخواد گریه کنم این هم از پیمان
-الان وچرا نمیبینی ؟پریسا الان یه شوهر خوب داره یه زندگی عالی داره من وتو بهم رسیدیم هیچکس هم نمیتونه هیچ غلطی بکنه پیمان هم یه سرنوشت خوب داره من میدونم خدا هیچ وقت دعاهای مامانت رو بی جواب نمیذاره
دوباره بیرون ونگاه کردم وسرم رو به دیوار تکیه دادم .علی برام یه پتو آورد وکشیدروم .....آخر سرهم همونجا خوابمون برد ...
نزدیک ساعت چهار ونیم بود که تصمیم گرفتم برگردم خونه اما موقع برگشت صدای اذان روحم رو به پرواز درآورد .پام رو توی مسجد گذاشتم کنار حوض وضو گرفتم وقیام کردم ،مهتاب ؛علی ؛امیر،پریسا وازهمه مهمتر اون روز برای من دعا کردن . وقتی از مسجد اومدم بیرون آروم بودم خیلی آروم.....
نمازم رو که خوندم برگشتم خونه وواردخونه شدم .مامان داشت قرآن میخوند خم شدم ودست مادر رو بوس کردم وگفتم: شرمنده ام که به خاطر من اون همه توهین ها رو تحمل کردین ،مامان من بهتون افتخار میکنم همیشه هم با افتخار شمارو به همه نشون دادم
مامان لبخندمادرانه ای بهم زد وگفت: بهتره استراحت کنی پسرم
خسته ازجام بلند شدم وسمت اتاقم رفتم .مامان راه رفتنم ونگاه میکرد خیلی خسته وناامید ..
توی رخت خوابم رفتم اما اصلا نتونستم ده دقیقه بخوابم ساعت ده بود که دیدم نمیتونم بایدبا مهسا صحبت کنم اول ازهمه گوشیم رو روشن کردم سیل پیامک ها سرازیر شد بیشترش از مهتاب وبودکه توی هرکدوم نگرانی رو راحت میشد حس کرد ،نگاهی به ساعت کردم وخواستم بهش زنگ بزنم اما ترسیدم پناه خواب باشه وبیدارش کنم .دست وصورتم رو شستم وباهمون لباس های دیشبم که تنم بود از اتاق اومدم بیرون .مامان با دیدنم گفت: کجا پسرم؟برات صبحونه آماده کردم
-ممنون مادر اشتها ندارم بیرون یه چیزی میخورم
-کجا داری میری؟
-کاردارم معلوم نیست کی برگردم شاید برم شرکت
مامان دیگه پیگیر نشد وگفت: به سلامت
romangram.com | @romangram_com