#پناه_زندگی_پارت_301
از در خونه که اومدیم بیرون م نگران به پیمان نگاه کردم اما اون خونسرد گفت: که کمی قدم میزنه وبرمیگرده
همه درک میکردن که پیمان چقدر مامان رو دوست داره اگه الان هم ناراحتی به وجودبیاد حتما به خاطر ناراحت شدن مامان... پیمان هیچ وقت دلش نمیخواست مامان به خاطر اون غرورش بشکنه اما خب مهسا رو هم دوست داشت نمیخواست از دستش بده واین خواستگاری همه چی رو خراب کرده بود....
پیمان
راه میرفتم وفکر میکردم .بارون گرفته بود ونم نم میبارید احساس خوشبختی نمیکردم وتوی دلم غم بود چی فکر میکردم وچی شد مهتاب پشت سرهم زنگ میزد واین اعصابم روخورد میکرد... عصبی دست بردم وگوشیم رو ازتوی جیبم درآوردم وخاموش کردم حالا شاید کمی آرامش پیدا میکردم... روی نیمیکت نشستم ...وبه سیاهی آسمون نگاه کردم چقدردلم گرفته بود، چقدرگلوم بغض داشت، کاش میشد خالیش کنم کاش ...
مامان در کمال احترام به ما ها گفت که میخواد تنها باشه ما هم درک میکردیم وهرکی به خونه خودش رفت . سرم رو به شیشه چسبونده بودم وآروم اشک میریختم پیمان خیلی مظلوم بود دلم نمیخواست چنین رفتاری باهاش بشه . نمیدونستم چرا اما یه جورایی عاشق پیمان بودم دلم نمیخواست حتی یه ذره ناراحت باشه از بچگی هم همین طور بود پبمان همیشه با خیال راحت خرابکاری میکردچون مطمئن بود من هستم تاجمعش کنم ومامان رو آروم کنم.
علی کلافه شده بود دلش نمیخواست این همه اشک بریزم عصبی پنجره رو کشیدپایین تا کمی هوابیاد اما وقتی متوجه پناه شدکه ممکن سرمابخوره پنجره رو بالا کشید
علی طاقتش تموم شد وکناری نگاه داشت ودستش روآوردسمتم وگفت: مهتاب ببینمت ؟گریه برای چی
سرم رو کشید م اونور وبا خیال راحت گریه کردم ،
دست بردم ودستمالی رو از جعبه اش بیرون کشیدم وگفتم: راه بیفت دیگه
علی راه افتاد وترجیح داد خودم رو خالی کنم به خونه که رسیدیم جلوتر رفتم ،علی هم ماشین رو پارک کرد واومد بالا .پناه رو توی جاش خوابونده بودم ولباسهاشم عوض کرده بودم خودم هم توی آشپزخونه بودم طبق معمول که عصبی میشدم داشتم قهوه درست میکردم چقدر علی با این کار مخالف بودوهمیشه میگفت:این قهوه خوردن های تو خوب نیست چون باعث میشه بیدار بمونی درحالی که وقتی عصبی وناراحتی بهتره بخوابی تا مغزت استراحت کنه اما خب ترک عادت موجب مرض است.
کاملا پرده رو کشیدم کنار .تهران از اون بالا خیلی قشنگ دیده میشد نشستم زمین وسرم رو به دیوار تکیه دادم .برای بار هزارم گوشی پیمان روگرفتم اما هربار خاموش بود .داشتم آروم آروم قهوه ام رو میخوردم که علی با پناه اومد .پاشو دراز کرد وپناه روی پاش گذاشت وپتو روش کشید . گفتم: برو سرجات بخواب
-ما یه خانوادیم من ودخترم ترجیح میدیم وقتی تو ناراحتی کنارت باشیم
romangram.com | @romangram_com