#پناه_زندگی_پارت_300
از خونه اومدم بیرون اول خواستم برم به فرخنده خانم هم یه سر بزنم اما هرکاری کردم دیدم نه حوصله اون ودارم نه حوصله دخترهاش که همیشه اینجان ماشین رو روشن کردم وسمت خونه روندم خیلی وقت بود که کارهای ترجمه ام مونده بود امروزهر طور که بود باید این کارها رو انجام میدادم .دیگه مترجمی برام جالب نبود دلم میخواست یه کار خوب داشته باشم مثل معلمی توی آموزشگاه خوب .اما با وجود پناه یکم مشکل میشد... به خونه که رسیدم صدای خنده علی دست وپا زدن پناه میومد رفتم سمت آشپزخونه با دیدن آشپزخونه ومرباهای ریخته شده روی میز وزمین قندها وشکرهای برعکس شده پنیرهای مالیده شده به میز نزدیک بود سکته کنم تکیه ام رو دادم به دیوار وبا خودم گفتم: با وجود علی عمرا این بچه تمیز تربیت بشه اما با این وجود دلم نیومد دعواشون کنم وعصبی بشم گذاشتم راحت بازیشون وبکنن وخودم هم رفتم توی اتاق تا ترجمه هام رو تموم کنم.... نمیدونستم چقدر گذشته که یادم اومد باید برای ناهار یه چیزی آماده میکردم بااین فکر از اتاق اومد بیرون اما با دیدن آشپزخونه تمیز وغذای روی گاز لبخندی از خوشی زدم وسری تکون دادم وتوی دلم گفتم: ازدست تو علی ....
دوتا لیوان چایی برای خودم وعلی ریختم هنوز باهاش قهر بودم ،هنوز بهش به دوست داشتنش به وفاداریش شک داشتم اما باید موضوع خواستگاری پیمان رو میگفتم تابرای آخر هفته جایی قرار نمیذاشت . علی وپناه با یه لباس های تمیز وخوشگل اومدن با دیدنم که منتظرش نشسته بودم لبخندی زدوپناه رو گرفت سمتم... پناه رو گرفتم وگفتم: بشین علی
نشست ودستش رو دور لیوان چایی حلقه کرد ومنتظر شد همونطور که پناه بغلم بود هم شیر میدادم هم صحبت میکردم .
-امروز رفتم پیش مامان میگفت آخر هفته قراره بریم خواستگاری مهسا ازمون خواهش کرده ماهم بریم خواستم بگم جایی قرار نذاری
از جام بلند شدم وخواستم برم اتاق که علی جلوم رو گرفت وگفت: باید صحبت کنیم میخوام همه چی رو برات توضیح بدم
پوزخندی زد وگفتم:من همه چی رو دیدم با چشمهای خودم احتیاج هم به توضیح ندارم
ودرمقابل چشمهای غمگین علی رفتم آشپزخونه تا ناهار رو آماده کنم.
آخر هفته خیلی زودتر از اون که فکرش رو میکردم رسید روزپنج شنبه برای شب که میخواستیم بریم خواستگاری برای خودم وپناه لباس برداشتم تا خونه مامان آماده بشم شلوار لی وتیشرت قهوه ای با یه کت قهوه ای هم برای علی گذاشتم تا وقتی از شرکت اومد اینها رو بپوشه ... جلوی خونه مامان پیاده شدم ووارد خونه شدم پریسا ومامان با دیدن پناه اومدن سمتم وگرفتن بغلشون دیگه داشت کم کم حسودی میکردم از وقتی پناه اومده بود دیگه هیچکس منو تحویل نمیگرفت وفقط به پناه توجه داشتند .رفتم خونه با دیدن پیمان که تازه از حموم در اومده بود وداشت آماده میشد گفتم: به به سلام شاداماد
-سلام آبجی خانم احوال شما ؟دوردونه ات کو
-پیش مامان وپریساست ....
-دایی قربونش بره برم بیارمش رفت وپناه به دست اومد ،پناه پیمان رو خیلی دوست داشت چون همیشه باهاش کارهایی رو میکرد که بقیه نمیتونستند البته همه ی اون کارها دور از چشم علی یا من اتفاق میفتاد... رفتم حموم ودوش ده دقیقه ای گرفتم واومدم بیرون .اول موهای بلند ومشکی ام رو خشک کردم وشروع کردم به فر کردن کار موهام که تموم شد آرایشم رو شروع کردم یه مانتو سفید کتان با شلوار لی آبی تنم کرد شالم رو خیلی قشنگ روی سرم انداختم برای پناه هم یه پیرهن صورتی تنش کرد با یه کلاه خوشگل . حالا منتظر بودم که علی بیاد وبریم انتظارمون خیلی طول نکشید که امیرو علی هم اومدند با دیدن تیپ علی دلم ضعف رفت دلم میخواست برم وبغلش کنم علی بدون حرف اومد سمتم وپناه رو از دستم گرفت هرکاری کرد نتونست جلوی خودش رو بگیره وگفت: خیلی خوشگل شدی گر گرفت مثل قبل مثل دوران نامزدیمون اما سرم وانداخت پایین وهیچی نگفتم دلم میخواست بگم تو هم خیلی خوشتیپ شدی اما نگفتم نمیدونستم چرا ؟اما نگفتم پیمان ومامان با ماشین امیررفتند من هم سوار ماشین شدم پناه روبغلم گرفتم .پناه با اون لباسها واقعا خوردنی شده بود انگار مادرودختر میخواستیم حال علی رو خراب کنیم علی هرچند دقیقه یه بار برمیگشت وبه من وپناه نگاه میکرد .یادش بخیر قدیم ها این نگاه ها دو نفره بود ومن هم نگاش میکردم اما اینبار سرم پایین بود علی دست برد ضبط رو روشن کردصدای بابک جهانبخش روح جفتمون رو به پرواز درآورد ..... جلوی خونه مهساینا که رسیدیم همه پیاده شدیم پیمان رنگش خیلی پریده بود وپاهاش میلرزید نگاهی بهش انداختم ورفتم سمتش وگفتم:داداشم چرا اینجوری شدی ؟ -دلم خیلی شور میزنه مهتاب
-این حرفها چیه میزنی روز خواستگاری ؟تو راضی مهسا هم راضی نگرانی معنی نمیده
درباز شد وهمه رفتند خونه مادر وپدرمهسا اومدن بیرون استقبالمون .وسایل زندگیشون واقعا خیره کننده بود اما مامان نیم نگاهی هم به وسایل خونه نگاه نکرد به مادر مهسا نگاه میکرد با اون آرایش غلیظ وشال کاملا باز ،دامن کوتاه که پاهای سفیدش رو به خوبی نشون میداد .مادر دنبال نجابت میگشت.... همه نشستند پیمان خیلی معذب بود خیلی عرق کرده بود ومدام با دستمال توی دستش عرقش رو پاک میکرد ...مهسا یه کت وشلوار کرم رنگی رو پوشیده بود ویه شال رو هم که احتمالا به خاطر پیمان بود روی سرش انداخته بود ... وقتی همه شربت هاشون رو خوردند پدر مهسا با یه سرفه مجلس رو رسمی کرد وگفت: خب آقا پیمان من راجب شما خیلی تحقیق کردم از خونه پایین شهرتون هم دیدن کردم میدونم هم درس میخونی هم کار میکنی از درآمدتم خبر دارم حالا نمیدونم خودت این فاصله ها رو حس کردی یا نه اما من به خوبی حسش میکنم اگه جای تو بودم به مهسا نگاهم نمیکردم چه برسه بخوام عاشق بشم وبیام خواستگاری ....ببین پسرجون مهسا کم کم ماهی شیشصد هزار تومان پول لباس هاشه عادت به زندگی اینجوری نداره که سال به سال لباس بخره ،مهسا عادت به زندگی پاییین شهری نداره .... مامان حرفش رو قطع کرد وبا همون غرور همیشگیش چادرش رو مرتب کرد وسرش وانداخت پایین وگفت: بله حق با شماست ما سال به سال پامون به این محیط ها باز نمیشه اگه اون پایین پایین هازندگی میکنیم برامون ارزش داره زندگیمون ودوست داریم چون وجودخدا توش واقعا حس میشه چون میدونم با چه پولی اون خونه رو گرفتم وبا چه امیدی رفتم نشستم توش .وقتی اون پایین میشینم یعنی به پول فکر نمیکنم وچشمهام هنوز کور نشده بعد رو به بقیه گفت: پاشین بریم بچه ها اول از همه خودش راه افتادبقیه هم پشتش
romangram.com | @romangram_com