#پناه_زندگی_پارت_298
دروباز کردم وبدون این که توجه ای به علی بکنم رفتم اتاق ودرواز پشت سرم بستم ونشستم روی تخت وپناه رو هم خوابوندم ....زندگیم داشت نابود میشد اون حدیث لعنتی داشت علی رو ازم میگرفت داشت زندگیم رومیگرفت ونابود میکرد نمیتونستم بدون علی نمیتونستم زندگی کنم نمیتونستم ...علی اومد پشت در صداش اومدکه گفت:مهتاب ؟مهتابم صدامو میشنوی ؟مهتابم خانمم بذار برات توضیح بدم دروباز کن بذار بگم موضوع چی بود ؟تو داری اشتباه میکنی ...مهتابم عزیزم یه چیزی بگو یه حرفی بزن یه کاری بکن بیا بهم فحش بده نریز توی خودت ،داغونم نکن عزیزم . گوش میدادموگریه میکردم حالم خراب تر از این بود که به حرف های علی گوش بدم داغون بودم حس یه آدم بازنده رو داشتم حس کسی رو که زندگیش رو به یه دختره باخت با همون لباس های بیرون رفتم زیر پتوفقط احتیاج داشتم بخوابم همین اما از وقتی پناه اومده بود دیگه خواب های من هم ساعتی شده بود..... صبح با بدنی کوفته وسردردی شدید از خواب بیدار شدم با دیدن پناه که دستاش رو مشت کرده وخوابیده انرژی خاصی گرفتم وخم شدم بوسش کردم .به یه دوش حموم نیاز داشتم پناه رو بردم وتوی اتاقی که علی خوابیده بود گذاشتم تا حواسش به پناه باشه خودمم به حموم رفتم .ازحموم که اومدم بیرون احساس میکردم که کمی سبک تر شدم میز صبحونه رو آماده کردم خودم صبحونه ام رو خوردم میز رو هم جمع نکردم تا علی خودش بخوره .دلم نمیخواست خونه بمونم سقف های خونه اذیتم میکردن ودلم میگرفت مانتوم رو تنم کردم وماشین رو از پارکینگ در آوردم ورفتم سمت خونه مادر .... با قدم گذاشتن توی کوچه یاد خاطره هام افتادم وقتی که علی یه پسر نوزده ساله بسیجی بود وقتی همیشه نگاهش روم بود لبخند میزدم به روزهای نامزدیمون که با وجود اون همه مشکل اما باز خوش بودیم وآروم من اون همه مشکل رو تحمل کردم چون میدونستم یه نفر دوسم داره وپام واستاده اما الان که شک دارم به دوست داشتن علی نمیتونم تحمل کنم .... مامان که در وباز کرد وارد حیات شدم توی حیات این خونه هم خیلی خاطره داشتم مخصوصا روی اون تخت .چقدر روی اون تخت بغل علی گریه کرده بودم .علی همدم خوبی بود نمیتونستم درک کنم که چرا الان اینجوری شده ..یامن تغییر کردم
-مهتاب چرا نمیای داخل مامان ..
نگاهی به مامان کردم وگفتم: سلام مامان الان میام رفتم داخل وبعد از بوس کردن مامان گفتم: چه خبرها ؟
-بیا بشین برات بگم ....
نشستم ومنتظر به چشمهای مامان نگاه کردم ومامان گفت: قراره پنج شنبه بریم خواستگاری ؟
-خواستگاری ؟
-آره
-خواستگاری کی ؟
-پیمان دیگه
-برو بابا مامان حوصله شوخی ندارم
-بخدا شوخی نمیکنم مهتاب .زنگ زدم با مامان مهسا صحبت کردم اولش خیلی ناز داشتن واجازه نمیدادن اما من به خاطر پیمان اصرار کردم واجازه گرفتم
-خوبه داداشمون هم داره زن میگیره
-آره فقط پنج شنبه یادتون نره حتما زود بیاین به علی هم بگو
romangram.com | @romangram_com