#پناه_زندگی_پارت_296

مهتاب

ساعت نزدیک های سه بود که احساس کردم صدای گریه شدید بچه میاد سریع از خواب بیدار شدم وکنارم ونگاه کردم اما پناه نبود سریع از تخت اومدم پایین طوری که سرم برای چند لحظه گیج رفت. طرف صدا میرفتم در اتاق پناه رو باز کردم با دیدن علی که سرش رو روی تخت پناه گذاشته ونشسته خوابیده خندیدم وگفتم :چطوری با صدای گریه این بیدار نشده

بعد آروم رو به پناه گفتم: چیه مامان ؟چیه عزیزم گرسنه ات شده بیا بیا بریم بهت شیر بدم پناه وگرفت بغلش اومد اتاق برای علی یه پتو برداشتم وروش انداختم وبعد هم شیر پناه رودادم....

وقتی از خواب بیدار شدم که علی رفته بود شرکت ،بابت دیروزاز رفتارخودم ناراحت بودم میخواستم امروز برم شرکت وبااین کار یه چراغی به علی نشون بدم با این فکر از جام بلند شدم همراه مامان صبحونه ام روخوردم کمی به کارهام رسیدم وبا پناه بازی کردم .ساعت یازده بودکه رفتم اتاقم وپناه رو هم با خودم بردم آرایش خیلی خوشگلی کردم مانتو مشکی تا روی زانو پوشیدم شلوار لی کثیفم روهم از کشوبرداشتم وپام کردم شالم رو همینجوری ساده روی سرم انداختم .خودم آماده بودم حالانوبت پناه بود یه تاپ سفید وقرمز با یه شورت تنش کردم بغلش کردم ورفتم پایین آژانش منتظرم بود .خیلی ذوق داشتم شده بود مثل دختر بچه ها دستام میلرزید ویخ کرده بود .جلوی شرکت که رسیدم لبخندی زدم ورفتم بالا پناه هم انگار خیلی خوشحال بود چون همش میخندید .جلوی در شرکت نفس عمیقی کشیدم ورفتم داخل با یه غرور خاصی هم رفتم داخل به هرحال خانم مدیرعامل این شرکت بودم .اما چی دیدم احساس کردم همون غرورم ریخت زمین وجلوی همه کارمنده ها خورد شد احساس میکردم نمیتونم نفس بکشم چشمم بین علی وحدیث که کنار هم نشسته بودند وناهار میخوردند ومیخندید میگذشت.با خودم فکر میکردم علی یه همراه دیگه ای برای خودش پیدا کرده که دیگه کمتر باهام غذا میخوره ...

سر علی اومد بالا وتوی نگاهم گیر کرد لبخندش رفت ورنگش مثل گچ شد از جاش بلند شد تا بیاد سمتم اما من سرم وبا گریه تکون دادم واز شرکت خارج شدم .برای اولین ماشین دست بلند کردم وسوار ماشین شدموگفتم: آقاراه بیفت

تا برسم خونه علی همش بهم زنگ میزد اما هر بار ریجکتش میکردم

گریه های پر از دردم راننده رو متعجب کرد وبا عث شد نگاهش همش روم باشه . مدام چهره حدیث جلوی صورتم بود وبا خودم میگفتم: من هیچی از حدیث کم نداشتم هیچی ..

جلوی در خونه ستاره پیاده شدم ورفتم داخل .ستاره با دیدن ما اومد سمت پناه وبدون این که توجه ای بهم نشون بده بغل کرد وباهاش صحبت میکرد ، بدون حوصله روی یکی از مبل ها نشستم وسرم رو به پشتی مبل تکیه دادم وچشمهام رو بستم.ستاره نگاهی بهم کرد وتازه متوجه حالت غیر عادیم شد گفت: مهتاب خوبی ؟چیزی شده ؟

آروم اشک میریختم وستاره بیشتر میترسید .

-مهتاب حرف بزن من دوستتم از بچگی راز دارت بودم نمیخوای باهام حرف بزنی

گفتم همه چی واز اول از صحبت علی وحدیث توی خونه فرخنده خانم پشت حیات شک کردن هام دعواهام وهمه چی میگفتم وستاره هم گوش میداد گاهی اوقات از دست من حرصش میگرفت گاهی هم بهم حق میداد ....کمی بعد برام یکم آب قند درست کرد وسعی کرد یه جوریی بهم بده بخورم اما من انگار نه انگار

ستاره:حالامامانت کجاست؟

-امروز صبح میخواست بره خونه خونه خودش

romangram.com | @romangram_com