#پناه_زندگی_پارت_295


راحت باش پسرم من که غریبه نیستم

-توی این مدت خیلی زحمت کشیدین ایشالله مکه رفتین جبران کنیم

-برای غریبه که نمیکنم مادر دخترمه وظیفه امه

-دست شما درد نکنه خدا سایه تون رو کم نکنه

مهتاب با لذت داشت بهم که اینجوری با احترام وعزت با مامانش حرف میزدم نگاه میکرد

نسرین خانم ما رو تنها گذاشت . میخواستم با مهتاب حرف بزنم دلم میخواست ازش بخوام که این رابطه مسخره رو تموم کنه . مهتابم رو میخواستم .فقط مهتاب بود که میتونست با حرفها ونازکشیدن هاش خستگی زیاد کار کردن های من رو از بین ببره اما الان خسته بودم چشمهام گود رفته بود چون مهتابی نبود که باهام حرف بزنه وخودش ولوس کنه ...

به مهتاب نگاه میکردم مهتاب یه جوریی نگام میکرد انگار که میخواست بگه باهام حرف بزن بگو

مهتاب از دل من خبر نداشت که اونم التماس میکردکه مهتاب یه چراغ سبزنشون بده تا راحت حرفم رو بزنم

هردومون لجباز بودیم توی چشمهای هم زوم شدیم اما هیچ کدوممون حرف نزدیم .نسرین خانم برای شام صدامون کرد خم شدم پناه روتوی بغلم گرفتم ومنتظر شدم که مهتاب هم بلند شه. واقعیت این بود که هنوز هم بدون مهتاب نمیتونستم شام بخورم انگار مهتاب هم فهمید خوشحال از این که هنوز بدون اون نمیتونم شام بخورم از جاش بلند شد وسرشام رفتیم .نسرین خانم میز فوق العاده اشتهابرانگیزی چیده بود پناه رو روی صندلی مخصوصش خوابوندم .مهتاب دست برد وبشقابم رو برداشت تا برام غذا بکشه .گوشیم زنگ خورد مهتاب نگاهش به اسمی که بزرک روی گوشی علی افتاده بود نگاه کرد "حدیث"

لعنت بهت حدیث لعنت دست بردم گوشی رو برداشتم ،مهتاب هم عصبی از سرشام بلند شد وبه اتاق رفت .وقتی برگشتم ومهتاب رو ندیدم عصبی شدم دلم میخواست خودم ومهتاب وحدیث رو خفه کنم .حدیث رو به خاطر زنگ زدن های بی موقعش خودم رو به خاطر رو دادن به این دختره پرو ومهتاب رو به خاطر بی اعتماد بودن زیادش .عصبی کتم رو برداشتم واز خونه زدم بیرون.....

ساعت نزدیک های یک ونیم بود که رسیدم خونه ،آروم بودم خیلی آروم در اتاق وباز کردم مهتاب خواب بود رفتم نزدیک تر از اخم روی صورتش معلوم بود که راحت نخوابیده خم شدم وپتو رو بلند کردم وتا زیر گردن مهتاب کشیدم ،میدونستم بدون پتو راحت نمیخوابه .خواستم کنار تخت بشینم وبیشتر نگاهش کنم اما نق نق های پناه شروع شد سریع برگشتم سمت پناه که خوابیده بود ،بیدار شده بود وداشت نگاهم میکرد . دلم ضعف رفت برای این که مهتاب با نق نق های پناه بیدار نشه اونو برداشتم واز اتاق بردم بیرون اونو توی بغلم گرفته بودم وطول اتاق رو راه میرفتم .انگار عزیزترین موجود توی دنیا توی بغلم خوابیده بود به خودم فشارش میدادم ولبخند میزدم، عاشق دختر بچه هایی بودم که پستونک توی دهنشون میذاشتن رفتم اتاق پناه و پستونک رو از کمد برداشتم وپناه رو روی تخت گذاشتم .آروم پستونک وگذاشتم دهن پناه اما پناه اونومینداخت کنار ... هی میگفتم: نه نه بابایی باید این وبخوری ببین چه خوشگله

اما پناه اونو نمیخورد وکنار مینداختش ناامید دست از تلاش برداشتم وکم کم چشمهام روی هم رفت وخوابیدم....


romangram.com | @romangram_com