#پناه_زندگی_پارت_294
-من متوجه رفتارهای شما نمیشم .شما خودتون به من پیشنهاد کار میدین اما الان خودتون اینجایی درحالی که کارخونه پدروعموهاتون هستن.
-خب این مربوط میشه به زندگی وتصمیم من سوال بعدی
به قدری عصبی بودم که بدون این که متوجه موقیعتم بشم سر غزل داد زدم وگفتم: خانم محترم من اصلا دلم نمیخواست شما بیاین اینجا نمیخوام فردا بگن خودش نیومده آشناهاش رو هم آورد چرا درک نمیکنین ؟هان
غزل با این هان آخری از جا پرید درحالی که چشمهاش پر از اشک شده بود گفت: هیچکس نمیدونه من شما رو میشناسم
واز اتاق خارج شد. چند لحظه مبهوت به رفتن غزل نگاه کردم وسرم رو روی میز گذاشت ...
…………………….
علی
خسته از شرکت اومدم بیرون وبا سرعت به سمت خونه روندم .دلم برای مهتاب وپناه کوچیکم پر میکشید .دلم میخواست زودتر برسم خونم ...وبعد از نیم ساعت خونه بودم
دروباز کرد وبدون صدا وارد خونه شد وآروم به سمت اتاق پناه رفتم مهتاب رو دیدم که کنار تخت پناه نشسته وداره آروم نوازشش میکنه . دلم داشت میرفت میدونستم مهتاب مادر مهربونی میشه به مهربونی مهتابم ایمان داشتم ،دلم میخواست برم واز پشت بغلش کنم وبهش بگم فقط یه ذره هم به من محبت کن اما حیف که غرورم نمیذاشت حیف.
مهتاب که انگار حس کرده بود اومدم سرش رو برگردوند وبا دیدنم لبخند کمرنگی زد که فقط خودش متوجه اون شد ... همین جور داشت نگاه میکردم ومهتاب طاقت این نگاه ها رو نداشت اونم دلش من رو میخواست ....
این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است
مهتاب به سختی از جاش بلند شد هنوز بخیه های زیر شکمش درد میکرد سلام آرومی گفت وازکنارم رد شد ... دلم شکست ناراحت شدم من هم دلم میخواست مهتاب بیاد وراجب کارهاش بهم توضیح بده اما مهتاب نمیومد حتی سردتر از قبل هم شده بود . کنار پناه همونجایی که مهتاب نشسته بود نشستم ودست پناه رو توی دستم گرفتم.
مهتاب با یه دست لباس تمیز اومد اتاق وبا کمک هم لباس های پناه رو عوض کردیم .همون موقع هابود که مادر مهتاب چایی رو جلوم گذاشت ، شرمزده پاشدم ونشستم وگفتم: سلام مامان جان شرمنده اینقدر سرگرم پناه شدم یادم رفت بهتون سلام بدم بعد هم با دیدن چایی گفت: شما چرا زحمت کشیدین خودم میریختم
romangram.com | @romangram_com