#پناه_زندگی_پارت_293


یه ذره براش جوجه گذاشت یه ذره هم فسنجون ریخت وخودش آروم آروم بهش داد...

بعد از خوردن غذاها نوبت رسید به اسم بچه..مهتاب وعلی برای بچه از قبل اسم رو انتخاب کرده بودند هرچند مادر علی کمی ناراحت شد اما خب بهتر بود ما دخالت نکنیم

پدر علی اسم پناه رو درگوش نوزاد گفت.علی شیرینی رو برداشت وبه همه تعارف کرد به حدیث که رسید زیر چشمی به مهتاب که مثل قاتل ها نگاه میکرد نگاه کرد وپوزخندی زد .ساعت ده بود که هممون به جز مامان که خونه مهتاب موند

اونجا رو ترک کردیم

.......................

چند روز از به دنیا اومدن پناه میگذشت . با عجله سوار ماشینم شدم وبه سمت شرکت راه افتاد م .اعصابم خیلی خورد بود چند روزی بود که مهسا رو درست وحسابی ندیده بودم وبه تلفن هام درست جواب نمیداد .. مشکوک بودم ومنتظر اتفاقی بودم

وارد شرکت شدم ومیخواستم دراتاقم رو باز کنم که با دیدن شخصی که جلوم ایستاد بود دستم از حرکت ایستاد وگفتم: شما

غزل رفیع درحالی که پرونده هایی توی دستش رو مرتب میکرد گفت:چند روزی هست که اینجا استخدام شدم اما شما رواینجا ندیدم

از اعصبانیت نمیدونستم چیکار کنم درحالی که اخم کرده بودم وگفتم: خانم رفیع چند لحظه تشریف بیارین

غزل نگاهی به در اتاق باز شده انداخت وواردش شد وبعد هم من،غزل نگاهی بهم انداخت وگفت: خب من منتظرم .

-کی به شما اجازه داد که بیاین اینجا

-مگه اینجا شرکت شماست؟ببخشید باید از شما اجازه میگرفتم


romangram.com | @romangram_com