#پناه_زندگی_پارت_292

-میگیری حالا خیلی وقت هست نگران نباش

کارها رو خیلی خوب انجام دادیم ..همه چی برای مهمونی فردا آماده بود ...

امروز مهتاب مرخص میشه ..علی روی پاهاش نمیتونه واسته اینقدر که خوشحال ...به خانوادش گفت اما اونا به اندازه ما خوشحال نشدن ..به هرحال قبل از بچه علی نوه های دیگه ای هم داشتم اما ما اولین نوه مون بود

رفتیم بالا وکارهای مهتاب رو انجام دادیم ...بچه رو آوردن دست مهتاب وول کردم ودویدم سمتش ...علی نگاهی بهم کرد وگفت:بخیه هاش هنوز تازه است احمق ...

برگشتم ودیدم که مهتاب خم شده ..علی رفت کمکش بچه رو نگاه کردم ...وایی چقدر کوچیک بود اصلا نمیتونستم توی بغلم بگیرمش ....خلاصه مهتاب رو آوردیم خونه وبه اصرار علی روی تخت خوابوندیمش ...انگار خیلی درد داشت مهتاب با اشاره از علی خواست که بره وبراش قرص بیاره

مهتاب منتظر بود که علی قرص مسکن بیاره ونگاهش به در اتاق بود در باز شد وحدیث وعلی با لبخند اومدن توی اتاق .مهتاب نگاهش روی اون دو نفر خشک شد ولبخند زورکی زد علی یه جوریی مهتاب رو نگاه میکرد وبرای این که هنوز همسرش بهش اعتماد نداره تاسف خورد ....

غذا رو که آوردند هممون اومدیم بیرون مهتاب وعلی ونی نی شون رو تنها گذاشتیم ..یه سرس فسنجون سفارش داده بودیم یه سری جوجه از هر دوتا عذا براشون گذاشتم توی سینی غذای خودم رو هم گذاشتم که برم پیش اونا غذا بخورم ..یه چیری بین اون دو نفر بود ..بعد اون دعوا هنوز باهم قهر بودن..حس علی رو قشنگ درک میکردم خیلی سخته که زن آدم اعتماد نداشته باشه مخصوصا اون علی بیچاره که نگاهش به جز مهتاب به هیچ دختر دیگه ای نیفتاده...تا اون جایی که خبر داشتم چند باری توی درس های کمکش کرده بود ..توی شرکت هم به قدری باهاش سر د برخورد میکرد که خودش ترجیح میداد اصلا طرفش نیاد تا ضایع نشه .باید بعدا راجب این موضوع با مهتاب صحبت میکردم

علی با دیدن من گفت:مزاحم همیشگی دیگه

-چاکره شوما

نشستم وغذاها رو دادم بهشون ..علی با دیدن فسنجون گفت:جون چه رنگی داره لامصب

روبه مهتاب گفتم:تو چی میخوری

-میل ندارم من

علی اخمی کرد وگفت:یعنی چی ؟بیا بخور ببینم

romangram.com | @romangram_com