#پناه_زندگی_پارت_291


-عجله نکن مادر فردا مرخص میشن .گوش بده ببین بهت چی میگم پیمان ،علی دست تنهاست اینجور که فهمیدم فردا میخواد جشن بگیره کمکش کن نفهمم تنهاش گذاشتیها

-چشم مامان

-آفرین پسر گلم

پرستارها دیگه اجازه نمیدادن علی بیشتر از این اونجا بمونه .توی اون یه ساعتی که اونجا بود یه کلمه هم با مهتاب حرف نزد.....

علی اومد بیرون رفتم سمتش وگفتم:تبریک میگم بهت داداش علی ..بالاخره بابا شدیا

-ایشالله یه روز برای تو...پیمان باید ببینیش خیلی خوشگل

-راست میگی ؟

-راستش نه خیلی قرمز بود

خندیدم وگفتم:بابا بیچاره روز اولی که به دنیا اومده ....

خیلی کار دارم که باید انجام بدم .برای مهمونی فردا

-اشکال نداره داداش من هستم کمکت میکنم

-برای مهتاب هم هیچی نخریدم ...


romangram.com | @romangram_com