#پناه_زندگی_پارت_290

-متاسفم من نمیخوام فردا بین همکارها شایعه بشه که پیمان خودش نیومده آشناهاشم آورده

-هیچ کدوم از همکارها متوجه نمیشن که من آشنا شما هستم

-متاسفم.....زنگ خوردن گوشی مانع از ادامه حرفم شد .مامان بود جواب دادم :جانم مامان

-مژده بده مهتاب فارق شد

-راست میگی ؟کی ؟

دوساعتی میشه

-الان حالشون چطوره ؟

-هردو خوبن

-مامان چی هست ؟

یه دختر ماه

-دایی قربونش بره الان میام الان خودمو میرسونم

بلند شدم ودرحالی که لبخند میزدم گفتم: من باید برم خدافظ

فقط خدا میدونه مسیر کافه تا بیمارستان رو با چه سرعتی روندم. به بیمارستان رفتم اما چون وقت ملاقات تموم شده بود نذاشتن که بچه ودخترکوچولوش رو ببینم مامان رو دید م نزدیکش رفتم وگفتم:مامان میخوام ببینمش

romangram.com | @romangram_com