#پناه_زندگی_پارت_289
علی
دروباز کردم وارد اتاق شدم نگاه مهتاب سمتم چرخید من هم نگاهش کردم برق خوشحالی رو توی چشمهای مهتاب میدیدم اما غمم خیلی بیشتر از این حرفها بود.مهتابم بهم شک کرده بود بهم بدوبیراه گفته بود گفته بود ازت بدم میاد هیچ توضیح هم بهم نداد هیچ کاری نکرد که از دلم در بیاد فکر میکردم حتما دیگه دلش باهام نیست با این فکر اخمم رو درهم کرد ونزدیک دختر کوچولوم شدم که بغل مهتاب داشت شیر میخورد نشستم روی صندلی وبا انگشتش صورت قرمز شده دخترم رو نوازش کردم .نوزاد تکونی به خودش داد اخم هاش وتوی هم کرد خم شدم صورتش رو بوس کردم ....
..........................
پیمان
جلوی غزل نشسته بودم ومنتظرم که حرفهاش رو بشنوم اما غزل از وقتی اومده بود یه کلمه هم حرف نزده بود دیگه داشت حوصله ام سر میرفت نمیدونستم این دختر باهام چیکار داره ..نگاهی کلافه بهش انداختم وگفتم:خانم رفیع شما انگار بامن کار داشتین....
-بله
-خب من الان نیم ساعت اینجا نشسته ام اما شما هیچ حرفی نمیزنید.
-آقا پیمان میدونم که توی شرکت شوهر خواهرتون مشغول به کار هستید
-خب؟
-میخوام اگه ممکن باهاشون صحبت کنید که من هم بیام اونجا کار کنم
-چرا باید این کار وبکنم
غزل کمی نگاهم کرد انگار برای این سوال آماده نبود اما بعداز مدتی سکوت گفت: این لطف ودر حقم میکنید ؟
romangram.com | @romangram_com