#پناه_زندگی_پارت_288
من رو به اتاق عمل بردند .خیلی استرس داشتم واز یه طرف درد داشت امونم رو میبرید وآخر سر با بیهوشی از دنیای اطرافم بیهوش شدم
بعد از یه ساعت چشمهام وباز کردم مامان نسرین اومد نزدیکم وگفت: به هوش اومدی مادر
با صدای ضعیفی گفتم: علی
مامان به صورتش زد وگفت:خاک تو سرم اصلا یادم رفت به علی خبر بدم صبر کن مادر الان شمارش رو میگیرم
گوشی اش رو از توی کیفش درآورد وشماره علی رو گرفت ...صدا توی بلند گو بود ومن صدا ها رو میشنیدم
-جونم مامان
-الو پسرم !کجایی مادر ؟
-شرکتم مامان جان اتقاقی افتاده
-خیره مادر دخترت به دنیا اومده
علی با فریاد گفت: چی ؟کی ؟مهتاب چطوره
ما الان چندساعت بیمارستانیم یه ساعت پیش به دنیا اومد ....
دوست داشتم الان علی اینجا بود کنار من ..وقتی چشمهامو باز میکنم دستهای گرم علی دستامو میگرفت وبهم میگفت:مادر شدنت مبارک ..اما خودم خراب کرده بودم خودم نخواسته بودم ..خودم کاری کرده بودم که شوهرم شب از خونه خودش فراری باشه...اما مگه من حق نداشتم مگه من آدم نبودم...دیگه نمیکشیدم دیگه نمیتونستم تحمل کنم
علی از در اومد داخل ..مطمئن بودم برق چشمهامو دیده ..منم برق چشمهاش ومیدیدم ..میدیدم که چقدر خوشحاله چقدر دوست داشت بچه دختر باشه وخداروشکر که به آرزوش رسید ...انتظار داشتم بیاد صورتم وبوس کنه ...اما فقط دسته گل رو کنارم گذاشت ..تقصیر خودم بود خودم کاری کرده بودم که باهام اینجوری رفتار کنه...بهش گفته بودم دوسش ندارم حتما فکر کرده بودن باهاش اذیتم میکنه که ازم دوری میکنه ...کاش یه جوریی بهش میفهموندم که چقدر دوسش دارم ..اینقدر دوسش دارم که نمیتونم تحمل کنم با یکی دیگه گرم میگیره
romangram.com | @romangram_com