#پناه_زندگی_پارت_287
-به سلامت
……………………….
علی
نمیدونستم باید کجا برم خونه برادرم؟خواهرهام یا مادرم ؟میدونستم رفتن به خونه اونها یعنی سوژه فامیل شدن ترجیح داد با ماشینم تا صبح سر کنم....
تا صبح فکر کردم به مهتاب به حرفهاش به خورد شدن غرورم به این که دیکه مهتاب دوسم نداره به این که بهم میگه ازم بدش میاد
مهتاب من رو خورد کرده بود توی این پنج سال از گل نازکتر به مهتاب نگفته بودم الان حقم نبود این حرفها رو بشنوم
نزدیک های صبح بود رفتم خونه دوش گرفتم ولباس مناسبی هم پوشیدم بدون این که صبحونه بخورم راهی شرکت شدم.
میدونستم اگه مهتاب بلند بشه وببینه که صبحونه اش نیست هیچی نخوره ..اما ازش ناراحت بودم ..دلم ازش شکسته بود باید یه کاری میکردم ...باید تکلیف خودمو میدونستم باید زندگیمو درست میکردم..مهتاب دوسم نداشت؟یا از روی اعصبانیت اینجوری بهم میگفت ؟باید یه فرصتی به خودم ومهتاب بدم...شاید هم باید خیانت واقعی رو نشونش بدم...لج کرده بودم مخصوصا با مهتاب ....توی شرکت پاچه بود که میگرفتم واین از منی که همیشه مهربون بودم یه کم بعید بود ..
مهتاب
از خواب بیدار شدم دوست داشتم مثل همیشه علی با ناز کردن صورتم بیدارم کنه اما علی نبود اومدم از اتاق بیرون تا صبحونه ای رو که مطمئن بودم علی برام درست کرده رو بخورم اما با دیدن میز خالی آه از ته دلم کشیدم وبا خودم گفتم:همه چیو خراب کردم
از صبح که بیدار شده بودم حالم یه جوریی بود درد داشتم وحالم خیلی بد بود زنگ زدم به مامان وگفتم که حالم خوب نیست وبیاد .....
بعد از 45دقیقه مادر اومد وبا دیدن رنگ پریده من عجله نکرد وبه آژانس زنگ زد وبه بیمارستان رفتیم دردم هنوز شدید نشده بود اما خب باز درد داشتم .....
romangram.com | @romangram_com