#پناه_زندگی_پارت_284
مامان با اعصبانیت وارد اتاق شد وگفت: هیچ معلوم هست تو چه مرگته
-مامان خواهش میکنم تنهام بذار
-تا اونجایی که یادمه منو عزیز همه تلاشمون این بود که احترام به شما سه نفر یاد بدیم خوب داری امتحانتو پس میدی مهتاب خانم
با صدایی خیلی حرصی گفتم: مامان تنهام میذاری یانه
-نه گوش بده ببین بهت چی میگم این طرز صحبت کردن با شوهرت اصلا درست نیست .به شوهرت شک داری ؟واقعا برات متاسفم مهتاب که شوهرنازنینتو با هرزه های خیابونی مقایسه میکنی ازش بدت میاد ؟نمیدونم چی بهت بگم مهتاب
بعد هم دروبست واز اتاق رفت بیرون رفتم سمت اتاق وسعی کردم به حرفاشون گوش بدم ..بریم پیمان
-بهتر نیست بمونیم مامان حالش زیاد خوب نیست
-بهتره کمی تنها باشه وبه زندگیش فکر کنه....
مادروپیمان از خونه رفتن از چشمی نگاهشون کردم .میخواستم بگم نرید اما واقعا نمیدونم چه مرگم شده بود .. گوشی پیمان زنگ خورد پیمان سویچ رو به مادرداد وخودش کنار در ایستاد
-بله
-..............
-بله شما؟
-..............
romangram.com | @romangram_com