#پناه_زندگی_پارت_283
صدای در باعث شد سرم رو بلند کنم وبه مهتاب که جلوی در ایستاده نگاه کنم....
بدون این که اهمیتی به اون همه چشم که نگام میکردند کنم به اتاقم رفتم مامان عصبی بود ومیخواست باهام صحبت کنه اما علی جلوش رو گرفت وگفت : اجازه بدین خودم باهاش صحبت کنم مامان
صداهاشون رو میشنیدم ومنتظر بودم که
علی دروباز کرد وبهم که بیرون رو نگاه میکردم نگاه کرد اخلاق های جدیدم انگار بد عصبیش میکردو باعث میشد که نتونه باهام مهربون باشه
-بروبیرون
-چی
-میگم برو بیرون
-اینجا اتاقم دلم میخواد بمونم
-باشه پس من میرم
-شما هیج جا نمیری
-چرا اتقاقا میرم یه جا که ریخت آدم های خیانت کار ونبینم میرم یه جا بلکه یه ذره آرامش پیدا کنم میرم یه جایی که حداقل ترس نداشته باشم علی ازت بدم میاد
بعد هم زدم زیر گریه .وای خدایا چی گفتم،چقدر بد گفتم؟گفتم ازش بدم میاد...گفتم خیانت کار ...گفتم اینجا ترس توی دلمه .نگاهم روی علی بود که با بهت داشت نگام میکرد ..نگاهی به مامان وپیمان انداخت کت وکیفش رو برداشت واز خونه رفت بیرون
romangram.com | @romangram_com