#پناه_زندگی_پارت_282
-بودن حدیث دلم نمیخواداینجا باشه به هیچ وج
-یعنی چی خانمم؟اون که به ما کاری نداره کارش رو داره انجام میده
-علی من از حدیث خوشم نمیاد دوست ندارم کنارت باشه همش اونو ببینی متوجه میشی چی میگم
-مهتاب تو به من شک داری ؟
درباز شد وحدیث با دوتا فنجون قهوه اومد داخل نگاه با حرصی به علی انداختم وسویچ وبرداشتم واومدم بیرون ....علی دوید دنبالم وصدام کرد ازم خواهش میکرد سوار ماشین نشم با اون وزن درست نبود میدونستم..
علی
با عجله اومدم اتاق تا کتم رو بردارم برم دنبال مهتاب .حدیث توی اتاقم نشسته بود وقهوه اش رو میخورد از حدیث بدم اومده بود با حرص گفتم: بهتره شما هم برید سرکارتون
حدیث که بهش خیلی برخورد بود دستی به مقنعه اش کشید ورفت سرکارش من هم دراتاق رو بستم ورفتم دنبال مهتاب ..
فکر میکردم خیلی با حدیث بعد صحبت کردم وممکن مامان بعدا برام دردسر درست کنه اما برام مهم نبود برام مهتاب مهم بود که با این حالش الان معلوم نیست کجاست ؟ دل توی دلم نبود ازکارهاش سر درنمیاوردم چرا اینجوری میکرد من که همیشه پشت مهتاب بودم .به طور مستقیم نه اما به طور غیرمستقیم همیشه جلوی خانوادم ایستاده بودم وطرف مهتاب رو گرفته بودم .مهتاب از چی ناراحته؟ فکرمیکردم چرا مهتاب هر ده دقیقه یک بار منو چک میکنه اونم به صورت مشکوک وغیرعادی . فکرم به شک نمیرفت اصلا معنی نداشت بعد از پنج سال زندگی شک توی زندگیمون باشه ....
رسیدم جلوی خونه دروبا شدت باز کردم ورفتم داخل هرجا رو مثل دیوونه ها میگشتم ومهتاب رو صدا میکردم اما سکوت خونه نشون میداد که مهتاب توی خونه نیست دلم به هزار جای بد میرفت نشستم روی مبل وسرم روبین دستام گرفتم ونالیدم:خدایا چرا روز به این مهمی وقشنگی باید کوفتم بشه
شماره مهتاب رو گرفتم اما کسی جواب نمیداد از استرس فقط راه میرفتم ودستام وداخل موهام میبردم
ساعت هشت بود به همه زنگ زده بودم مادر مهتاب هم اومد بود خونه وپیش من بود
پیمان سعی میکرد با زنگ زدن به دوستهای مهتاب حداقل یه خبر کوچیک بدست بیاره اما هیچ کس هیچ خبری نداشت دلم میخواست بمیرم حس میکردم مهتاب چقدر منو جلوی خانوادش کوچیک کرده درحالی که من همیشه اونو جلوی خانوادم توی عرش نگه داشته بودم برای همین هم هیچ وقت جلوی من حرفی به مهتاب نمیزدند وهمیشه توی آشپزخونه یا جایی که من نبودم اون رو اذیت میکردند
romangram.com | @romangram_com