#پناه_زندگی_پارت_281


-شما برای پروژه تحقیقی آخر ترم کجا میخواین برین

-نمیدونم باید بگردم شرکت های معماری ساختمان ها چطورمگه؟

یه کارتی رو گرفت طرفم وگفت: اگه مناسب دیدن اینجا هم یه سر بزنین

کارت روگرفتم ونگاه کرد شرکت مهندسی رفیع .

اخم هام درهم رفت کارت رو انداختم جلوی ماشین وگفتم: من به کمکتون احتیاج ندارم بعد هم از ماشین پیاده شد م سمت ماشین خودم رفتم.

فکرم درگیر شده بود اصلا متوجه نمیشدم که این دختره چرا اینجوری کرد ودلیل این رفتارش چی بود ،سوار ماشین شدم هرچی میخواستم فکر نکنم نمیشد آخرهم با گیجی به راهم ادامه دادم.......

مهتاب

امروز شنبه است یه روز بارونی خیلی قشنگ روزی که برای علی یه روز پر استرس برای من کمی قشنگ وکمی تلخ روزی که علی میخواد شرکتش رو افتتاح کنه اما با وجود حدیث میدونستم که باید حرص های زیادی رو تحمل کنم اما تصمیم خودم رو گرفته بودم نمیخواستم کاری کنم که علی رو ازم بگیرن نمیخواستم به کسی میدون بدم باید دراین مورد با علی صحبت میکردم .....

چند روزی میشد که علی وآرش توی شرکت بودن وبرای استخدام مصاحبه میکردن وقتی نیروهاشون تکیمل شد تصمیم گرفتند امروز رسما شرکت رو افتتاح وشروع به کار کنند...

خلاصه وقتی اون روز علی وآرش با هم دست شراکت دادن من وستاره از ته دلمون دعا میکردیم که هیچ مشکلی براشون پیش نیاد وباعث نشه که این رابطه دوستانه از بین بره.بعد از مدتی هرکی رفت توی اتاق خودش چون سهم زیادی از شرکت رو علی گذاشته بود علی به اتاق مدیریت رفت وآرش هم سرپرست نقشه کش های تازه وارد شده بود رفتم توی اتاق علی وروی مبل راحتی مشکی رنگ نشست .علی نگاهی بهم انداخت وگفت: چیه خانم خوشگل من انگار خوشحال نیست ؟

-نه خوبم اما از یه چیز ناراحتم

علی اومد وکنارم نشست دستم رو توی دستش گرفت وگفت: چی تو رو ناراحت کرده؟


romangram.com | @romangram_com