#پناه_زندگی_پارت_280

نگاهی به علی کرد م وگفتم: باشه بذار کیفم وبیارم

-نه عزیزم پله ها زیاده من خودم میارم

با همه خدافظی کردم وکنار ماشین ایستادم علی هم بعد از خدافظی اومد سوار ماشین شد وبه خانه اومدیم

صبح واقعا دلم گرفته بود دلم میخواست گریه کنم وسرم رو به دیوار بکوبم میترسیدم زندگیمو واز دست بدم میترسیدم علی رو ازدست بدم نمیدونستم این ترس وشک لعنتی از کجا اومده زنگ زدم به خاله باهم صحبت کردیم میگفتم ومیگفتم وخاله با جون ودل گوش میکرد خواهر زاده اش رو درک نمیکرد اما میتونست که به حرفهاش گوش بده کمی که باهم حرف زدیم دراخر خسته شد م وگوشی رو قطع کرد م....شک به دلم افتاده بود هر لحظه علی رو چک میکردم وبا پیامک ازش میپرسید م کجاست باکیه ؟چیکارمیکنه علی متوجه اخلاق غیرعادیم شده بود اما هیچی نمیگفت وپای دلتنگیم میذاشت .....

....

پیمان

کلاس که تموم شد نفسم رو با صدا فوت کردم بیرون وتوی دلم گفتم: کی بشه این کلاس های عمومی مسخره تموم شه .دانشگاه اومدنی باخودم هیچی نمیاوردم فقط موقع امتحان برای خودم یه دونه خودکار میاوردم گوشیمو رو از توی جیبم درآورد م خبری از مهسا نبود شارژ هم نداشتم بهش زنگ بزنم بلند شدم از کلاس خارج بشم که یه نفر از پشت صدام کرد برگشتم سمت صدا وگفتم: بله

غزل رفیع بود یکی از پولدار ترین دخترهای دانشگاه که هرروز با یه ماشین میومد دانشگاه والبته خیلی هم مغرور که به پسری پا نمیداد .. ابروهام رو دادم بالا وگفتم: امری داشتین خانم رفیع

-میخواستم باهاتون صحبت کنم

-درچه مورد ؟

-ممکن اینجا حراست بهمون گیر بده اجازه بدین توی ماشین صحبت کنیم

من

که خیلی کنجکاو شده بود م قبول کردم وسوار ماشین شدموگفتم:خب من گوش میدم

romangram.com | @romangram_com