#پناه_زندگی_پارت_279
صبح علی به بیرون نرفت وترجیح داد به جبران روزهایی که پیشم نبوده امروز رو کامل در اختیار من باشد .....فرخنده خانم ساعت های سه ظهر بود که به گوشی علی زنگ زد وبعد از کمی حرف مارو رو برای شام دعوت کرد علی نگاهی با تردید بهم کرد وقتی تایید من رو دید گفت که شب به اونجا میرویم. كمي به كارهام رسيدم وبعد هم كم كم حاضر شدم وبه خانه فرخنده خانم رفتیم . با ديدن سارا محكم بغلش كردم وگفتم: چه خبره ؟فرخنده خانم ولخرجی کرده؟
-به افتخار درست شدن کارهای شرکت علی ،مهتاب یه خبری هست اینجا این سه تفنگ دار از صبح در گوش هم دارن پچ پچ میکنن از من گفتن بود
نگاهی به سارا انداختم وگفتم: خدا خودش به خیر کنه
کمی کنارهم دیگه نشستیم تا سرکله حدیث وخانوادش هم پیدا شد فرخنده خانم اون شب خیلی خوشحال بود .....شام رو که کنار همدیگه خوردیم برای همه چایی ریختم وحیات بردم فرخنده خانم چایی برداشت وروبه علی گفت: علی مادر نمیدونی چقدر دعا کردم که این کارت درست بشه الهی شکر
-دستتون درد نکنه مامان همین دعاهای شما بوده که من به اینجا رسیدم
-عاقبت بخیری آروز هرمادری پسرم
-بله درسته
-من مطمئنم با کمک حدیث یه شرکت خوب راه میندازی
احساس میکردم دلم میخواد کله فرخنده خانم رو بکنم.علی سریع نگاهی بهم کرد وگفت: به هرحال حدیث خانم خارج از کشور درس خوندن موقیعت بهتری براشون داره
حدیث:بله کاملا درسته اما خب کجا از شرکت پسرخالم بهتر
علی درمونده بهم نگاه کرد چشم غره ای به علی رفتم ونگاهش نکردم .علی واقعا درمونده شده بود.از یه طرف حدیث دخترخالش بود ونمیتونست چیزی بگه از یه طرف هم گیر من بود
علی که دید خیلی تابلو اخم هام و انداختم و با هیچکس حرف نمیزنم بهتر دید که بریم. برای من چشم اومد وگفت: خب خانمم بریم
romangram.com | @romangram_com