#پناه_زندگی_پارت_278
صبح که از خواب بیدار شدم علی رو کنار خودم ندیدم غمگین از این که امروز هم باید تنها صبحونه بخورم به آشپزخونه رفتم با دیدن میز چیده شده لبخند شیرینی روی لبم اومد این نشون میداد که علی هنوز به فکرم ودوسم داره ،برام نگرانه ودلش میخواد صبحونه ام رو کامل بخورم
متوجه شده بودم کار اشتباهی کردم نباید با مهمون اونجوری رفتار میکردم اما خب چشم دیدن حدیث رو نداشتم همش میترسیدم اون علی رو ازم بگیره میترسیدم زیبایش چشم علی رو بگیره هنوز شوهرم رو نشناخته بودم هنوز ندیده بودم که وقتی با حدیث وپریسا وستاره حرف میزنه سرش رو پایین میندازه وتو چشمهاش نگاه نمیکنه .
دلم میخواست از دل علی در بیارم برای همین شروع کردم به درست کردن ماهی غذای مورد علاقه علی برنج رو هم پختم ،حالا دیگه نوبت خودم بود رفت حموم یه دوش کوچیک گرفتم که بوی ماهی از بدنم دور بشه ،موهام و همونجوری که علی دوست داشت درست کردم تاپ مشکی با دامن تا روی زانو پوشیدم ،با این که این وروجک بد جور هیکلم رو خراب کرده بود اما الان هم خیلی بد نشده بودم....
درو باز کرد ،بوی برنج همه خونه رو برداشته بود رفتم سمتش و لبخند ملیحی زد م وکیف علی رو گرفتم وگفتم: خسته نباشی
علی چند لحظه ای خیره بهم نگاه کرد ،نزدیکم شد وبا لذت پیشونیم رو بوسید لبخندی بهم زد وبه دستشویی رفت ، من هم خوشحال از این که علی بخشیدتم به آشپزخونه رفتم وغذارو کشیدم.علی اومد وروبه روم نشست وگفت: خب خانمی من از صبح تا حالا چیکار کرده
لبخندی زدم وگفتم: کارهای همیشگی راستی خیلی خوشحالم که میخوای برای خودت شرکت بزنی ؟
-واقعا؟یعنی تو مخالف نیستی
-نه عزیزم من موفقیعت تورو میخوام همه جوره هم کمکت میکنم
-وای مهتاب خیلی خوشحالم رضایت تو پنجاه درصد موضوع رو حل میکنه
-خیالت راحت باشه تو موفق میشی ....
......................
چند وقتی گذشته بود آرش قبول کرده بود که با علی شریک شود وبا هم آن را افتتاح کنند ،علی وآرش این روزها خیلی سرشون شلوغ بود وکمتر به همسرهاشون رسیدگی میکردند اما نه من نه ستاره هیچ گلایه ای نداشتیم واین سختی ها رو با جون دل میپذیرفتیم....
کارهاشون داشت درست میشد وتقریبا با همه چیزشرکت موافقت شده بود
romangram.com | @romangram_com