#پناه_زندگی_پارت_277
حس کردم از این که حدیث اسم شوهرم رو بدون هیچ آقایی صدا میزنه چقدر بدم میاد وحالت تهوع بهم دست میده ، نگاه خشمگینی به علی کردم وگفتم: علی معمولا حواسش به این برنامه ها نمیشه
بعد هم رفتم آشپزخونه وروی صندلی نشستم ،حدیث وعلی نزدیک هم نشسته بودند گاهی جدی میشدند گاهی ازخنده روده بر میشدند گاهی هم صحبت میکردند ، احساس میکردم فراموش شدم دیگه به چشم علی نمیام وبراش تازگی ندارم فکر میکردم چشم علی دیگه به زن وزندگیش نیست این ناراحت وعصبیم میکرد
کارشون که تموم شد حدیث خواست که اونو تا جایی ببرن شب بود ونمیتونست تنها بره اما من دیرشدن رو بهانه کردم وبه آژانس زنگ زدم .علی احساس میکرد چقدر جلوی حدیث ضایع شده .خلاصه آژانس اومد حدیث با آژانس رفت .من وعلی هم سوار ماشین خودمون شدیم ، دوست داشتم علی به خاطر این کارش معذرت خواهی کنه اما علی اصلا بهم توجه نمیکرد واین من رو ناراحت میکرد .
جلوی در خونه ستاره ینا نگه داشت وپیاده شدیم .بعد از سلام واحوال پرسی واین جور کارها با ستاره رفتیم آشپزخونه ستاره همونجور كه داشت شربت ها رو اماده ميكرد
گفت: علی چشه انگار دمغه
نگاهی بهش انداختم وگفتم: نه بابا خوبه
اومدیم نشستیم پیش شوهرامون علی گفت: چه خبر آرش از شرکتت راضی هستی
-نه اصلا خوب نیست مدیریت اصلا خوبی نداره
علی گفت: راستش من توی فکرش هستم که خودم یه شرکت بزنم اما خب دنبال یه شریک میگردم
برام خیلی عجیب بود اما خب چون با علی قهر بودم تصمیم گرفته بودم فعلا باهاش حرف نزنم .آرش از پیشنهاد علی خیلی خوشحال شده بود انگار اونم خوشش میومد که مدیر خودش باشه .قرار شد فکرهاش وبکنه و به علی خبرش وبده
با این کار علی اصلا مخالفتی نداشتم ومیخواستم توی این کار حمایتش کنم وهر سختی وتحمل کنم ، همیشه موفقیت علی رو میخواستم وهمونجا تصمیم گرفتم که به علی کمک کنم.
به خونه خودمون که برگشتیم علی با خستگی به رخت خوابش رفت وخوابید من هم بعد از پاک کردن آرایشم ومسواک زدن خوابیدم.
romangram.com | @romangram_com