#پناه_زندگی_پارت_276
دروغ میگفتم شک کرده بودم خیلی زیاد باید میگفتم ،اگه الان به علی میگفتم که بهش شک دارم علی برای زندگیمون حتما یه کاری میکرد حدیث رو از زندگیمون بیرون میکرد اما نگفتم وباعث شد مشکل های زیادی وجود بیاد....این شک های بی خود من گند زد به زندگیمون ...
منتظر بودم علی از شرکت بیاد وبا هم به خونه ستاره ینا برویم انتظارم خیلی طول نکشید که علی بهم پیامک داد :سلام خوشگلم خواستم بگم با حدیث دارم میام خونه دوست دارم بووووووس
واقعا اعصابم خورد شده بود یعنی واقعا علی یادش نبود که امروز میخوایم بریم مهمونی علی دروباز کرد وحدیث با خنده وارد شد، خنده مصنوعی کردم وگفت: سلام مهتاب جون
-سلام عزیزم خوش اومدی بفرمایید
علی رو بردم اتاق با اخم بهش نگاه کردم ،علی هم نگاهی بهم انداخت وگفت: چیه چرا اینجوری نگاه میکنی ؟
-اینقدر منو حرص بده تا این ماه های آخر یه بلایی سرمن وبچه بیاد
-خدانکنه
-تو واقعا نمیدونی شام خونه ستاره ینا دعوتیم ،برای چی این دختره رو آوردی خونه
علی زد به پیشونیش وگفت: وای اصلا یادم نبود
-من حالم نیست خودت یه جوری ردش میکنی میره
از اتاق اومدم بیرون وبرای حدیث میوه وشیرینی گذاشتم ،حدیث با دیدن لباس بیرونم گفت: انگار میخواستین جایی بریم ....
-برای شام خونه یکی از دوستامون دعوت هستیم
-آخ آخ ببخشید توروخدا من اگه میدونستم اصلا مزاحم نمیشدم علی به من چیزی نگفت
romangram.com | @romangram_com