#پناه_زندگی_پارت_275
ساعت هشت بود که علی اومد خونه ،دروکه باز کرد انتظار داشت مثل همیشه بیام استقبالش کیف وکتش وبگیرم ،ازاون لبخندهاش مخصوصم بزنم تا خستگیش دربره اما برخلاف فکر علی اصلا نیومدم وتوی آشپزخونه داشتم سیب زمینی ها رو سرخ میکردم علی اومد آشپزخونه ،با دیدنم که دست به کمر ایستادم وبا اخم دارم سیب زمینی ها رو سرخ میکنم لبخند زد وگفت: سلام خانمی من
برگشتم سمت علی ویه لبخند مصنوعی زدم وگفتم: سلام خسته نباشید
-ممنون ،باز که سرپایی خوشگلم بیا بشین بقیه کارها رو خودم میکنم
-نه کاریی نمونده لباست وعوض کن بیا
علی لبخندی زد ورفت که لباسش رو عوض کنه یه لیوان چایی ریختم وروی میز گذاشتم علی اومد آشپزخونه وروی صندلی میزغذاخوری نشست وگفت:چیزی شده انگار خیلی سرحال نیستی
-امروز با حدیث بودی ؟
-یعنی چی ؟
-میگم امروز با حدیث بودی ؟
-مگه حدیث دوست دختر منه که اینجوری میگی نخیر با حدیث نبودم اما امروز دیدمش اومده بود شرکت میخواست درباره ی کارش با ریسمون صحبت کنم منم اینکار وکردم!
بعد هم با حرص بلند شد وبه اتاق رفت متوجه شدم که لحنم خیلی بد بوده همیشه حرفهام رو با مهربونی وناز وعشوه زده بودم اما اینبار خیلی تند رفته بودم وعلی رو ناراحت کرده بودم .دلم نمیخواست توی زندگیم شک وجود داشته باشد اما انگار این اتفاق افتاده بود کم کم داشتم به علی شک میکردم و این واصلا نمیخواستم همش احساس میکردم علی دیگه من رو دوست نداره دکترم گفته بود به خاطر دوره حاملگی است میترسیدم با این هیکل علی دیگر من نخواد خبر نداشتم که علی با این هیکل دلش برام ضعف میره .....
کمی میوه پوست کندم وخیلی خوشگل روی بشقاب چیدم وبه اتاق رفتم ،باید از علی معذرت خواهی میکردم دلم نمیخواست با همدیگه قهر کنیم..
دررابازکردم علی روی تراس ایستاده بود کنارش رفتم وایستادم کمی من من کردم وگفتم: معذرت میخوام دست خودم نبود یه باره بهت زنگ زدم اما حدیث جواب میده بهت شک نکردم اما کمی عصبی شدم
romangram.com | @romangram_com