#پناه_زندگی_پارت_274

-به خاطر همین به کسی نگفتم ،خب دیگه فردا شب میبینمت خدافظ

-خدافظ

خندیدم وخواستم زنگ بزنم به علی تا برای فردا قراری نذاره .همونجور خندون داشتم شماره علی رومیگرفتم بعد از چندتا بوق یه خانم جواب داد

مهتاب :الو الو

-مهتاب خانم صداتون میاد الو

-ببخشید شما؟

-من حدیث هستم مهتاب خانم

احساس کردم داره دیوونه میشم گوشی علی دست حدیث چیکار میکنه مگه اون ها باهمن؟

-علی کجاست؟

-رفته اتاق ریسشون گوشیشون وجاگذاشتن توی اتاق خودشون

-اومد بگید با من تماس بگیره خدافظ

گوشی رو با حرص قطع کردم ،پیشونیم رو مالیدم سر از کارهای علی در نمیاوردم .یه خبرهایی این وسط بود که من ازش بی خبر بودم

رفتم آشپزخونه وبرای خودم یه لیوان قهوه درست کردم نشستم همونجا وفکر کردم .رابطه بین حدیث وعلی رو متوجه نمیشدم این اعصابم رو خورد میکرد !

romangram.com | @romangram_com