#پناه_زندگی_پارت_285


پیمان ابروهاش وداد بالا وگفت: بله امرتون؟شماره من و ازکجا آوردین؟

-..............

-بله انگار شما آمار زندگی منو بهتر از خود من میدونین

-..................

-نمیشه همین جا بگین من واقعا فردا گرفتارم

-.................

پیمان نفسش رو بیرون فرستاد وآدرس وداد وخدافظی کرد ....تلفنش که تموم شد دروباز کردم وگفتم:پیمان

-جانم خواهری ؟

-بیا تو میخوام باهات حرف بزنه

-مامان بیرون منتظرها

-اشکال نداره بیا

اومد داخل ..کنار در گفتم:زنگ بزن به علی ..خیلی بد باهاش حرف زدم


romangram.com | @romangram_com