#پناه_زندگی_پارت_272
راست میگفت با سختی بیدار شدم وگفتم: صبح بخیر
-صبح شما هم بخیر خوب خوابیدی
-نه
-چرا ؟
دستم رو گذاشتم روی شکمم وگفتم: تازگی ها خیلی اذیت میکنه
-انگار خیلی عجله داره که بیاد پیشمون
-من که ازخدامه
اومدیم پایین وبعد از خوردن صبحونه از سارا واحمد خدافظی کردیم وراه افتادیم سمت تهران
یک ساعتی توی راه بودیم که گفتم:آخ آخ بزن کنار علی
علی سریع نگه داشت وخم شدم کنار جوب هرچی خورده ونخورده بود رو تخلیه کردم،گرما زده شده بود م علی میدونست میگفت زود راه بیفتیم اما اینقدر لفتش دادم تا اینجوری شد.علی نشست کنارم وآروم پشتم رو ماساژداد .رنگم پریده بود به زردی میزد علی برام آبمیوه گرفت اما اصلا نمیتونستم بهش لب بزنم
دوباره سوار ماشین شدیم ،علی درجه کولر رو روم تنظیم کرد . سرم رو به پشتی تکیه دادم وچشمهامو وبستم
لباس هاموعوض کردم ودست وصورتمو شستم ،نگاهی به قیافه زردم کردم وخودم حالم بهم خورد چه برسه به علی سریع یه دوش گرفتم تا خنک بشم .یه تاپ مشکی با یه شلوارک لی پوشیدم موهاموسریع سشوار کشیدم وباز گذاشتم وجلوش رو یه گیره کوچیک زدم که روی چشمم نریزه.آرایش کم رنگی زدم تا رنگم برگرده .
حالا خیلی بهتر شده بودم مامانم همیشه میگفت بایدبرای شوهرت تازگی داشته باشی مردها زن های تمیزودوست دارند من هم همیشه خودم رو طبق مد روز پیش می بردم ،البته فقط برای علی
romangram.com | @romangram_com