#پناه_زندگی_پارت_271


سرخوش خندیدم وگفت: بهتر ازاین نمیشه

-منم کلی پیاز داغش رو زیاد کردم بیشتر حرص بخورند گفتم ؟:مهتاب گفت بریم جنگل تنها ناهار بخوریم علی هم بردتش اونجا

-دمت گرم عقده های چندساله ام داره همش خالی میشه

علی : خانم بریم بخوابیم

بلند شدم .صورت سارا وبوسیدم وبهش شب بخیر گفتم واومدم اتاق .علی با دیدنم گفت:قربون خندت بشه علی کاش همیشه بخندی

-چرا؟

-خوشگل تر میشی .حالا چراخوشحالی

-آدم با سارا باشه معلومه خوشحال میشه

-خوشحالم این ومیشنوم

صبح علی زودتر از من بیدار شده بود.رفت پایین وضو گرفت اومد بالا تا نمازش رو بخونه .با صدای الله اکبرش چشمهام نیمه باز بود خمار بودم اما هنوز دلم میخواست بخوابم ..نفهمیدم نمازش کی تموم شد واومد صدام کرد

-علی به ذره دیگه

-خانمم تو گرما میمونیم میشناسمت دیگه طاقت گرما رو نداری کلافه میشی


romangram.com | @romangram_com