#پناه_زندگی_پارت_270

احمد وسارا ناهار رفتند پیش فرخنده خانم ینا .علی ومن هم رفتیم رستوران . نگاهی به علی انداختم وگفتم: ازت ممنونم علی

علی نگاه مهربونش وکه مخصوص خودش بود رو بهم انداخت وگفت: چرا

-فکر میکردم این مسافرت برام مثل زهرمار باشه اما از عسل هم شیرین تر بود.

-من برای آرامش تو هرکاری میکنم ،اگه گفتم بیایم نمیخواستم ناراحتت کنم فقط نمیخواستم دعوای قدیم دوباره شروع بشه ،دوباره مامان اذیتمون کنه اما وقتی دیدم چه بیایم چه نیایم مامان اذیتت میکنه ترجیح دادم فقط به تو فکر کنم .فقط تو برام مهم باشی فقط وفقط تو !

-بااین کارت اون ها متوجه شدن که نباید باهام اینجوری رفتار کنن

-ناهار تو بخور عزیزم

ناهار مون رو که خوردیم کمی بیرون قدم زدیم وبه ویلا برگشتیم .قرار بود فردا به تهران برگردیم پیشنهاد علی بود ،میترسید دوباره دعوایی بشه ومادرش من رو اذیت کنه ،بین من ومادرش گیر کرده بود

علی روی تخت دراز کشیده بود ومن هم وسایل هامون رو جمع میکردم . کمی مکث کردم واما بعد دلم رو به دریا زد وگفتم:با حدیث بیشتر از همه دخترهای فامیلتون صمیمی هستی چرا؟

-آره ،دوران خیلی خوبی باهم داشتیم تنها دختری بود که بدون دعوا باهاش بازی میکردم

برگشتم و به علی نگاه کردم .نگاهش به سقف بود وانگار توی خلسه ی شیرینی فرو رفته بود ، فکرم به هزار جا رفت هزار جاهایی که نباید میرفت یعنی نباید اجازه میدادم .

سارا واحمد اومدن ،سارا من وبرد توی آشپزخونه وگفت: وای مهتاب نمیدونی چی شد

مهتاب با ترس گفت: چی شد

-فرخنده خانم هنوز باورش نمیشد که شما نیومدین فقط حرص میخورد مژگان وبگو نمیدونست چیکار کنه فقط سر شوهر بدبختش داد میزد

romangram.com | @romangram_com