#پناه_زندگی_پارت_269
-سلام مامان حالتون خوبه
......
-ما هم خوبیم
....
ناهار ؟
......
-ما نمیتونیم بیام اما احمد وسارا رو نمیدونم
......
-مهتاب دلش میخواست تنها باشیم
....
خدافظ
توی دلم عروسی بود .میدونستم علی داره همه ی این ها رو تلافی میکنه اما خب هر چی که بود راضی بودم .الان دیگه به خوبی متوجه شده بود که باید با این خانواده مثل خودشون برخورد کرد....
romangram.com | @romangram_com