#پناه_زندگی_پارت_268

نشستم روی صندلی کناری علی ،نمیدونستم جلوی احمد وسارا باید چه جوری لقمه های علی رو بگیرم .باید حتما این عادت بد رو ترک میکردم .داشت چاییم رو هم میزدم که دیدم علی خیلی عادی سرش رو انداخته پایین وصبحونه اش رو میخوره وگاهی هم لقمه های کوچیک برام میگیره وکنار بشقابم میذاره

صبحونه رو که خوردیم تصمیم گرفتیم بریم بازار وکمی خریدکنیم . بدجور دلم لواشک میخواست اما روم نمیشد جلوی احمد وسارا بگم که لواشک میخوام.سارا همون لحظه اومد وگفت: مهتاب بیا ببین چه شال های خوشگلی داره اینجا

با حسرت چشمم رو از لواشک هاگرفتم وارد مغازه شدم راست میگفت شال های خیلی خوشگل ومد روزی داشت. چندتاشو برداشتم واومدم اینور تا حساب کنه ،از مغازه که اومدیم بیرون علی رو دیدم که یه ظرف کوچیک دستش اومد سمتم وبا دیدن لواشک لبخندگشادی زدم وگفتم: ازکجا فهمیدی ؟

-تو نگاه کنی من فهمیدم چه خبر خانم من

-عاشقتم علی .به بقیه هم تعارف کن

-برای اون ها هم گرفتم این برای تو .فقط زیاد نخوری معده ات درد میگیره

-برای پیمان چی ؟برای اون هم خریدی

-اره خوشگلم براش خریدم

همونجور که لواشک ها رو میخوردم راه هم میومدم علی با دیدنم گفت: دلم میخواد سرتا پاتو بوس کنم تو هنوز بچه ای اما داری بچه منو پرورش میدی .

هردوتامون با بچه دار شدن موافق بودیم این قرار هردوتامون بود که هروقت آمادگی داشیم بچه دار بشیم

علی برای خونه خودمون کمی زیتون وماهی خرید ، عاشق این ها بودم باید همیشه توی خونه مون میشد .

داشتم با دقت به ماهی ها نگاه میکردم تا تمیز پاکشون کنند .تلفن علی که زنگ خورد نگاهمو گرفتم وبه علی دوختم

-بله

romangram.com | @romangram_com