#پناه_زندگی_پارت_267
-نه اون یادم بود میدونم چون تو حساسی
-حساسیت های من برات مهمه ؟
-آره مگه برای تو مهم نیست .
علی نگاهی بهم انداخت وخندید .چند دقیقه بدون این که حرفی بزنیم به دریای آبی روبه رومون نگاه کردیم قشنگ بود خیلی قشنگ دوباره محوش شده بودم که علی گفت: خانمم عزیز دلم بریم خونه الان ساراواحمد هم بیدار شدن زشته ببینن ما نیستیم
علی یه جوریی بود انگار که میخواست یه چیزی بگه اما نمیتونست آخر هم طاقت نیاورد وگفت :مهتاب
-جانم
-منو بخشیدی ؟
-اگه تا آخر مسافرت من وتو باشیم واین دریا آره
-قول میدم این سفر بهترین مسافرت عمرت باشه
دستم رو سمت علی گرفتم ،علی خندید ودستم رو گرفت وبه ویلا برگشتیم.
سارا واحمد بیدار شده بودند وسارا هم میز صبحونه رو چیده بود . با شرمگینی گفتم: وای سارا جون شرمنده کارها افتاد گردن تو
-ازاین حرفها نداشتیما .ما همه وضعیت تو رو میدونیم
romangram.com | @romangram_com