#پناه_زندگی_پارت_266
-مهتاب اینجا راحت نیست داریم میریم یه ویلا دیگه
همون لحظه سارا از آشپزخونه اومد بیرون وگفت: راست میگه من واحمد هم میریم .بعد هم سریع رفت وسایل هاشون رو جمع کرد . توی پوست خودم نمیگنجیدم
سارا ومن واحمدوعلی در مقابل چشمهای بهت زده فرخنده خانم ومژگان خدافظی کردیم واومدیم بیرون وسوار ماشین شدیم
سارا بهم پیامک داد
"واااااااااااااااااااااااااای مهتاب عاشقتم نجاتمون دادی
"ما اینیم دیگه .چه مسافرتی بشه این مسافرت
علی خیلی اصرار داشت برای راحتی من برن هتل اما با مخالفت شدید همگی روبه رو شد ورفتیم به یه ویلا خیلی خوشگل که روبه دریا وپشتش جنگل بود .
هرکدوم وسایل هامون رو گذاشتیم توی اتاق هامون واومدیم بیرون .چون فوتبال داشت علی واحمد افتادند جلوی تلویزیون گرم فوتبال شدن .من وسارا هم توی آشپزخونه غیبت فرخنده خانم میکردیم ومیخندیدیم.
الان شاد بودم الان دیگه ناراحتی از علی نداشتم بغض توی گلوم نبود ومیتونستم راحت نفس بکشم ،راحت راحت پنجره رو باز کردم نفس بیرون رو توی ریه هام کشیدم وگفتم : خدایا شکرت
غذا رو خیلی خوشگل وبا حوصله روی میز چیدیم وشوهرهامون رو صدا کردیم .شب خوبی بود ودرکنار هم خیلی خوشحال وشاد غذامون وخوردیم چقدر غذای اون روز به همه چسبید .....
صبح بعد از خوندن نمازصبح خوابم نبرد همیشه همین طوری بودم جام که عوض میشدنمیتونستم بخوابم .از کمد همون مانتو نازکم رو درآوردم وپوشیدم واومدم بیرون تا کمی کنار دریا بشینم .سنگی رو دیدم وروش نشستم منظره روبه روم خیلی قشنگ بود .دریا آروم بود وامواجش خیلی نرم بالا وپایین میرفتند ،نفهمیدم چقدر روبه روی اون منظره قشنگ نشسته بودم که یه چیز روم انداخته شد .برگشتم وبه علی نگاه کردم .علی لبخند مهربون به صورتم زد وگفت :آخه بچه بد چرا لباس نپوشیده میای بیرون
-دلم بدجور هوای دریا کرده بود اصلا فکرم به لباس گرم نرفت
-حالا خوبه یادت مونده بود باید مانتو وشال بپوشی
romangram.com | @romangram_com