#پناه_زندگی_پارت_265


علی خواست یه چیز بگه که گفتم: علی جان وسایل وبردار

با بدبختی اون پله ها رو رفتم بالا ،علی با حرص کوله رو انداخت وگفت: بعضی وقت ها دلم میخواد از دست کارهای مامان سرم وبکوبم به دیوار

-تقصیر خودت بود گفتم نیایم

علی سرش وانداخت پایین ،میدونست ناراحتم ودقیقا منم میخواستم همین کاروکنم تا متوجه بشه ،کاش لج بازی نمیکرد کاش خودخواه نمیشد

-هرکی بهت چپ نگاه کنه چشماشو درمیارم مهتابم ،غلط کردم تو زندگیم تو مهمی نباید سرت لج بازی میکردم مهتاب من یه تار مو تورو به خانوادم نمیدم .فردا برمیگردیم

-نه تا اینجا که اومدیم برنگردیم بمونیم آب وهوایی عوض کنیم اما ....

بدجنسیم گل کرده بود میخواستم بدونم علی تا چه حد پشتمه ،چقدر برای علی مهمم

-اما چی ....

-بریم یه جای دیگه یه ویلای دیگه بذار این مسافرت بهم خوش بگذره با وجود خانوادت نمیشه

-باشه خانمم شما با ما دوست باش من جونمو بهت میدم ،اصلا همین الان میریم

از خدام بود ،به این نتیجه رسیده بودم خوبی به خانواده علی نیومده ،دوران نامزدیم خیلی بهشون احترام گذاشته بودم اما خب فرخنده خانم چه میفهمید احترام چیه

علی وسایلمون وبرداشت وباهم اومدیم پایین .حدیث با دیدن وسایلمون با تعجب گفت:چی شده ؟وسایل تون روچرا نذاشتین توی اتاق


romangram.com | @romangram_com