#پناه_زندگی_پارت_264

قرص رو خورد م علی زیر دستم رو گرفت وبرد روی تخت نشوند خودش هم کنار م نشست وپشتم رو برام میمالید .با خودش میگفت کاش به این مسافرت نیومده بودیم،کاش با مهتاب لج نمیکردم

فرخنده خانم اومد ووقتی حالم وبا اون رنگ زردم دید گفت: اوف باز که تو مریضی

نگاه بدی به فرخنده خانم کردم وچشم غره رفتم اصلا حوصله این پیرزن رونداشتم.. ا عصاب خودم به اندازه کافی خورد بود این هم پا روی اعصابم میذاشت . توی زندگی همه چی رو تحمل میکردم .درد کمر ،نیش وکنایه های فرخنده خانم ،چشم غره های مژگان اما روی علی حساس بودم وقتی علی بهم توجه نمیکرد وقتی نادیده ام میگرفت ونظرم رو زیر پاهاش له میکرد دیگه چیزی رو متوجه نمیشدم

به ناهار اصلا نگاه هم نکردم .نگاه کردن همان ها حالت تهوع هم همانا .علی هم بادیدن من اشتهاش رو از دست داده بود وفقط نگران بود .

علی غذام رو برداشت تا با هزار خواهش وتمنا توی ماشین به خوردم بده .سوارماشین که شدم علی نگاه پر از عشقش رو بهم انداخت وگفت: نگیر روتو ازم نگیر نگاه خوشگلتو ازم مهتاب تو که میدونی اینها نفس منن نفس منو ازم نگیرنذار بمیرم

دلم برای این حرفها پر میکشید از پنجره به بیرون نگاه کردم .علی خم شد وبوسه کوتاهی رو دستم زد وماشین وروشن کرد وبه راه افتاد.دستم رو مشت کردم نباید میبخشیدمش ...

یه ساعتی توی راه بودیم .احساس کردم احتیاج دارم کمی راه برم آروم گفت: این کنار نگه دار یه ذره راه برم

-به روی جفت چشمام نفسم .تو امر کن فقط دستور بده

مهتاب لبخند کم جونی زدم وپیاده شدم وکمی راه رفتم .علی غذام رو آورد وگفت:بیا یکم بخور ضعف نکنی ....

کمی دیرتر از بقیه رسیدیم به ویلا .ویلا تمیز وشیکی بود .وسایل خیلی با خودم بر نداشته بودم علی کوله مون رو انداخت روی دوشش ودست منم گرفت .با این که ازش ناراحت بودم اما اصلا دلم نمیخواست که جلوی خانواده علی رابطه مون سرد باشه پس مخالفتی نکردم .

داخل که شدیم همه سرها چرخید سمت ما ،فرخنده خانم با غرغر گفت کجا موندید؟

-مهتاب زیاد نشستن براش خوب نیست نگه میداشتم با هم میگشتیم

-اتاق شما اون بالایی است ،برید وسایل هاتون وبذارید اونجا

romangram.com | @romangram_com