#پناه_زندگی_پارت_263
علی وسایل ها رو برد پایین منم دروقفل کردم ورفتم
بدون هیچ حرفی سوارماشین شدیم .جلوی در خونه علی ینا رسیدیم . رفتم تا با مامان خدافظی کنم .وقتی برگشتم همه منتظرم بودند ... به هیچکس محل ندادم وسوار ماشین شدم.همه من رو میشناختند میدونستند که اگه از چیزی ناراحت باشم نشون نمیدم ونمیذارم که دیگران بفهمن اما این بار حق داشتم .شوهرم حرفم ونظرمو مثل گل زیر پاهاش له کرده بود .مهتاب توجه میخواست. کمی با خودم فکر کردم یه ذره بی انصافی بود واقعا علی هرجور آدمی بود بهم محبت میکرد اصلا به خاطر محبت هاش بود که الان من باهاشم..اما نمیدونم چرا اینجور شدم ..شکاک ،حساس ،رنجور وعصبانی ...
همه راه افتادند .م درطول راه یه کلمه هم با علی حرف نزدم علی هم همین طورهرکدوم یه جوری سر خودمون رو گرم میکردیم.زیاد نشستن توی ماشین برام خیلی خوب نبود اما هیچکس این موضوع رو نمی فهمید .تا نزدیکی های شمال بدون این که یه ذره نگه دارند رفتند ساعت دوازده هم فقط برای خوندن نماز وخوردن ناهار نگه داشتند . کمرم به شدت درد میکرد دستم رو پشتم گرفته بودم وسعی میکردم کشون کشون خودم رو به دستشویی برسونم .علی نگرانم بود ،تازه الان میفهمید که چه غلطی کرده ونباید من رو اجبار به اومدن میکرد میدونستن اگه بلایی سر زن وبچه اش بیاد هیچ وقت خودش رو نمیبخشه .
رفتم سمت دستشویی سارا با دیدنم اومد سمتم وگفت: خوبی مهتاب
-کمرم خیلی درد میکنه
-دکتر برات قرصی چیزی ننوشته ؟
-خیلی کم قرص میخورم اما الان انگار مجبورم
-بذار برات بیارم کجاست
-داخل کیفم توی ماشینمون
-تو جایی نرو ،الان خودم برات میارم
سارا شالش ودرست کرد ودوید سمت ماشین ،علی کنار ماشین ایستاده بود سارا رفت نزدیکش.. همونجوری خم مونده بود م واخم هام از درد توی هم رفته بود .علی با دیدنم گفت: مهتاب بریم دکتر ؟
نگاهی بهش انداختم وپوزخندی زدم ،اون موقع که بهش گفتم به این سفر نریم برای من وبچمون خوب نیست بایدفکراینجاها رو هم میکرد .
romangram.com | @romangram_com