#پناه_زندگی_پارت_262
-من حالم خیلی خوبه .من ترجیح میدم این دوماه آخرو استراحت کنم
علی هیچی نگفت وسرش رو با ناراحتی تکون داد واز سر میز بلند شد ورفت من هم سرم رو روی میز گذاشتم .کمی این موضوع برام عذاب آوربود اما علی میفهمید که من هم نظری دارم .عقیده ای دارم وباید بهش اهمیت داده بشه
سرم رو بلند کردم وبه خانه شلوغ نگاه کردم حالا کی میخواد اینها رو تمیز کنه .داشتم کم کم شروع به تمیز کردن خونه میکردم که پریسا ومامان اومدن .
با همکاری هم خونه دوباره شد مثل دسته گل .ناهار واز چیزهایی که شب مونده بود خوردیم وعصر هرکی رفت خونه خودش ...
ساعت هشت شب بود که علی اومد .اما انگار رفتارم براش گرون تموم شده بود بدون این که باهام صحبت کنه رفت توی اتاق ودر وبست ... اصلا توقع این رفتارواز علی نداشتم .تا موقع شام علی از اتاق بیرون نیومد ...با ناراحتی غذاروکشیدم ورفتم اتاق که بگم غذا حاضره بیا ...
اما همین که دروباز کردم با دیدن چمدون ها فهمیدم که علی برای نظرم یه ذره هم ارزش قائل نشده .قطره اشکی از چشمهام اومد پایین وگفتم: باشه فردا میریم اما هیچ وقت این رفتارت وفراموش نمیکنم هیچ وقت
اومدم آشپزخونه کمی برای خودم غذا کشیدم ومشغول بازی کردن شدم بچه ام چه گناهی کرده باید بهش برسم .با زور چند قاشقی خوردم ...وقتی علی اومد سر میز بلند شدم ورفتم اتاق دلم ازش شکسته بود .چی میشد میگفت مهتاب حالش خوب نیست نمیتونیم بیایم ،چیزی ازش کم نمیشد به نظرم اهمیت میداد وزور نمیکرد که بریم
در اتاق واز پشت قفل کردم اصلا دلم نمیخواست علی رو ببینم .
علی
باغذام بازی میکردم بدون مهتاب چیزی از گلوم پایین نمیرفت . سر از کار مهتاب در نمیاوردم چرا اینجوری میکرد نمیدونستم اما راضی بودم مهتاب اگه با من قهر میکرد خیلی بهتربود تا با مادرم در بیفته.
میز و جمع کردم واومد م اتاق تا با مهتاب صحبت کنم اما بادیدن در بسته دستم رو مشت کردم .مهتاب میدونست چقدر بدم میاد که دور از هم بخوابیم این یه قرار بود بینمون حتی اگه با هم قهر هم بودیم از هم جدا نباشیم.اما مهتاب لج کرده بود
واین ناراحتم میکرد
صبح زودتر از علی بیدار شدم کمی صبحونه خوردم وخودم رو برای یه سفر اجباری آماده کرد م... نگران بود م میترسید توی این سفر بلایی سر بچه بیاد خودم رو میشناختم خیلی زود مریض میشدم دیگه الان که دارم یه بچه رو هم پرورش میدم
romangram.com | @romangram_com