#پناه_زندگی_پارت_261


-خبری که داد عجیب وخوشحال کننده است ؟

-چی ؟

-مامانم زنگ زد گفت: به خاله ویلا دادن مامانم هم گفت قراره همگی بریم

-اما ما نمیریم

-چرا ؟

-تو متوجه وضعیت من نیستی هر لحظه ممکن بچه ات به دنیا بیاد اون وقت من پاشم بیام تو روستایی که نه برق داره نه آب داره نه گاز داره دکتر که دیگه هیچ

-اما من گفتم میریم ....

-بهشون بگو نمیایم

-مامان بهش برمیخوره ناراحت میشه ....

دلم میخواست گریه کنم همیشه به خاطراین که علی بهش خوش بگذره با خانوادش به مسافرت رفته بودم با این که همیشه زهرمارم میشد اما راضی بود م ازاین که علی بهش خوش میگذره اما این بار فرق میکرد .دلم میخواست اونم به نظر م اهمیت بده ..... باید به علی میفهموندم که توی این خونه سهمی دارم ،باید علی میفهمید که نظر من هم مهمه

-به هرحال من حال زیاد خوبی برای اومدن به این مسافرت ندارم ازشون معذرت خواهی کن

-مهتاب تو هنوز هفت ماهته دوماه تا به دنیا اومدن بچه مونده بیا بریم یه آب وهوایی هم عوض کن


romangram.com | @romangram_com