#پناه_زندگی_پارت_260

با شنیدن جون عزیزترین کسم بلند شدم وبه علی که مرموز نگاهم میکرد ،نگاه کردم .علی شیطون گفت: نیومده جای من و گرفته

-تو جون خودتو قسم نخوردی اگه میخوردی بلند میشدم ومیخوردم

گفتم: چرا با حدیث اومدی خونه ؟مگه با هم بودید ؟

-کی حدیث ؟نه بابا برای دوره کارآموزیش دنبال یه شرکت خوب میگرده که دورش رو اونجا انجام بده اومده بود شرکت ما اونجا همدیگه رو دیدیم .. بعد هم تعارفش زدم گفتم شام رو پیش ما باشه انگار از قبل میدونست خونه ما برنامه است قبول کرد منم به ناچار آوردمش

باورم نمیشد که حدیث میخواد تو شرکت علی ینا کار کنه اینجوری اصلا آروم وقرار نداشتم .میدونستم اگه اینجوری باشه از حرص میمیریم ...

حرفم رو کمی مزه مزه کردم وگفتم: حالا چی شد ؟قرار بیاد شرکت شما

-معلوم نیست با ریئسمون صحبت کرده اما هنوز نگفته بیاد یا نه

-آها

-خب خانمم بخواب که امروز نی نی مون خیلی اذیت شده .مامان نی نی هم همین طور...چشماش از خستگی باز نمیشه بخواب

ازخدا خواسته چشمهامو وبستم وخوابیدم ...اما نگران بودم همش دعا میکردم که حدیث تو شرکت علی ینا بره وبا هم باشن .نمیدونستم چرا این همه به حدیث حساس شدم حتما به خاطر اون حرفهایی بود که پشت حیات شنیده بودم .این پازل به هم ریخته بدجور حواسم رو به هم ریخته بود دلم میخواست از موضوع سر در بیارم اما چون نمیفهمیدم کلافه میشدم .

صبح همون روز علی با شوق خیلی زیاد وبیدارم کرد . با این که دلم میخواست بخوابم اما به خاطر علی از خواب بیدار شدم .رو به روی علی نشستم وگفتم : خب چی شده که این همه خوشحالی ومنو بیدار کردی

-صبح مامانم زنگ زد !

-چیز عجیبی نیست مامانت هر روز صبح زنگ میزنه

romangram.com | @romangram_com