#پناه_زندگی_پارت_259
اما علی با یه کادو کوچیک وخوشگل اومد سمتم بهم لبخندی زد وگفت: خب من همین جا جلوی همه اعتراف میکنم من بهترین همسر دنیا رو دارم .مهتاب با اومدن به زندگیم به زبونی خودمونی تر منو آدم کرد من هرچی که دارم از مهتاب دارم.کادو رو گرفت سمتمو لبخند شیرینی زد . از تعجب دهنم باز مونده بود .
جعبه رو گرفتم ومشغول باز کردن شدم .جعبه سرویس بود . درش رو باز کردم وبا اون سرویس خوشگل سفید با عشق به علی نگاه کردم .علی فراموشم نکرده بود ...البته بعدها فهمیدم که اونو رو گرفته بود که موقع زایمان بچه بهم بده.
فرخنده خانم مرز سکته بود اصلا دلش نمیخواست عروس هاش از خودش بالاتر باشند حتی به تبریک خشک وخالی هم بهمون نداد . دست علی رو با عشق فشار دام ..چقدر بچه وساده بودم که با یه سرویس همه چی رو فراموش کردم...
با خودم فکر میکردم علی با این کارش ارزش منو هزار برابر کرده وجلوی خانوادم رو سفید ....حداقل خانواده خودش متوجه میشدن که چقدر برای علی ارزش دارهم که حاضر شده چنین سرویس گرون وخوشگلی رو بگیره
مهمون ها کم کم عزم رفتن کردن .آخرین نفر پریسا وامیر بودند که بعد از خدافظی با هامون وقربون صدقه رفتن بچه رفتند .
داشتم بشقاب های میوه رو جمع میکردم که علی اومد وگفت: تو امروز خیلی خسته شدی فدات شم .بذار من جمع میکنم بقیه کارها رو هم زنگ میزنم یکی بیاد برات جمع کنه .
باشه ای گفتم ورفتم که لباس هامو عوض کنم چون واقعا خسته بودم .دلم میخواست از درد پاهام گریه کنم ...روی تخت دراز کشیدم تا کمی استراحت کنم بعد از چند دقیقه علی اومد توی اتاق وگفت: امروز همه چیز عالی بود به جز یه چیز ؟
کنجکاو نگاهش کردم .علی ادامه داد:اخلاق تو که مثل یخ سرد بود ..
-من سرد نبودم شما حواست به من نبود برای همین فکر میکنی سرد بودم
-من ؟من حواسم بهت نبود؟
حرفی نزدم ورومو برگردوندم ...علی رفت آشپزخونه وبعد از مدتی با یه سینی غذا وهمه مخلفات برگشت
هرکاری کرد گفتم اشتها ندارم که ندارم علی هم محبور شد از آخرین ترفند استفاده کنه .برای همین گفت: جون عروسکمون بلند شو یه ذره بخور
romangram.com | @romangram_com