#پناه_زندگی_پارت_258
علی گفت:من مطمئنم تو مهربون ترین مادر دنیا میشی مهتاب
شام رو که خوردیم همگی دست به دست هم دادند وهرکی یه کاری وانجام میداد وخونه توی یک ساعت شد مثل اولش .
چایی بعد از شام رو آوردم. عادت مادرشوهر وپدرشوهرم بود که بعد از شام حتما باید چایی میخوردند.
همه دور هم نشسته بودند وبا هم دیگه صحبت میکردن به جز پیمان وحدیث .البته پیمان هم چنان با گوشیش مشغول بود حدیث چشمش روی تلویزیون بود وبه ظاهر فیلم تماشامیکرد.
ستاره گفت حالا بهتره کیکمون وبخوریم ..
فرخنده خانم یه لبخند که شبیه نیشخند بود زدوگفت:کیک؟ مگه تولده
توی دلم گفتم :مگه فقط توی تولد ها کیک میخورند.اما گفتم:گفتم دورهم هستیم بخوریم .
ستاره کیک وآورد وگفت:خب اینم پنجمین سالگرد مهتاب وعلی آقا ایشالله مبارکتون باشه .
ستاره وبوس کردم وگفتم: خیلی ممنون شرمنده بخدا امروز کلی اذیت کردم
دونه به دونه اومدن وکادو های من وعلی رو دادند .هرچند کوچیک وناقابل بود اما مهم این بود که به فکرمون بودند .وقتی همه کادو هاشون رودادند.ستاره گفت: خب حالا کادو این دونفر به همدیگه ....رنگ علی پریده بود وانگار دستپاچه بود
به سختی خم شدم وجعبه خیلی خوشگلی رو گرفتم طرف علی وبهش لبخند زدم همه گفتن : علی باز کن ببینم توش چیه
علی درش وباز کرد دوربین دیجیتال با آخرین مارک همه دهنشون باز مونده بود . میدونستم دوربین علی خراب شده وبرای عکاسی از خونه های قدیم برای شرکتشون به مشکل بر میخوره برای همین این رو برای علی خریده بودم.
همه به افتخار دست زدن وخواستن که علی هم کادوش رو بیاره .علی لبخندی زد ورفت اتاق . توی دلم گفت حتما میخواد یکی از عروسک های بچه رو برداره وبده من .هه
romangram.com | @romangram_com