#پناه_زندگی_پارت_257
اومدم آشپزخونه تا بساط شام رو آماده کنم .مریم ومژگان هم اومدن ستاره وپریسا هم که از قبل آشپزخونه بودند .مریم رسید آَشپزخونه وگفت: وای ادم اینجا دلش میگیره اینقدر تو خونه های بزرگ نشستیم دیگه جاهای کوچیک نفسمون بالا نمیاد ....
من که اصلاحوصله نداشتم برگشتم وگفتم: مژگان جون شما برو بشین کاری نیست دستتون درد نکنه
مریم که خودش متوجه شده بود حرف جالبی نزده لبخندی زورکی زد وگفت: نه بابا این حرفها چیه
به کمک خانم ها سفره انداخته شد هرکی رفت پیش شوهرش نشست اما من کناری وانتخاب کردم ونشستم .علی اومد وکنارم نشست بدون حرف توی یه بشقاب برای خودمون فسنجون ریخت غذای موردعلاقه جفتمون بود. من هم حرفی نزد وقاشقم رو برداشتم واما یه قاشق هم از غذام نخورد م وفقط بازی کرد .علی در گوشم گفت: چرا نمیخوری ؟
-اشتها ندارم
-چیزی شده ؟
پوزخندی زدم وسرم رو پایین انداختم .نمیخواستم جلوی اون همه آدم گریه کنم .
سارینا دختر سارا آب رو ریخت وسارا هم عصبی شده بود وداشت دعوا میکرد
سارا:ای وای از دست تو بچه حواست و جمع کن
بچه سارا نگاهی بهم کرد وبا یه لحن خیلی مظلومی گفت: زن عمو منو دعوا میکنی ؟
لبخندی زدم وگفتم: نه گلم فدای سرت چیزی نشده که زودی خشک میشه
سارینا که خیالش راحت شده بود دوباره با خیال راحت مشغول خوردن شامش شد.اما علی با لذت داشت نگاهم میکرد
romangram.com | @romangram_com