#پناه_زندگی_پارت_256

بالاخره انتظار تموم شد وروز سالگرد ازدواجمون رسید . از صبح به ستاره وپریسا گفته بودم بیان تا خونه رو اماده کنیم . خودم مشغول درست کردن سالاد های مختلف با سس های مخصوص شدم ،ستاره دسرها رو درست میکرد ،پریسا هم غذاها رو به گردن گرفته بود ....به کمک پریسا وستاره مبل ها رو کمی کشیدیم عقب وخونه جا باز کرد میدونستم خونمون برای این همه مهمون کوچیکه اما به خودم میگفتم دور همی خوش میگذره کی به این ها فکر میکنه ..

کارهای خونه که تموم شده بود پریسا وستاره رفتند خونه تا شب با شوهرهاشون برگردند .من هم یه دوش گرفتم .نی نی ام به اندازه کافی بزرگ شده بود ونمیتونستم اونجوری که میخوام لباس بپوشم .با کلافگی در کمدم رو باز کردم ونگاه سرسری انداختم بهش یه تونیک خاکستری رنک تا بالای زانوم برداشتم وشلوار مشکی راسته ای هم پام کردم آرایش خوشگلی هم کردم ویکی خوشگلترین شال هامو رو برداشتم تا بپوشم .امروز باید برای علی سنگ تموم میذاشتم .ازخودم راضی بودم هرچند دلم میخواست پیرهن بپوشم اما شکم بزرگم توی دید بود وعلی خوشش نمیومد....

کم کم مهمون ها داشتند میومدن اما من فقط منتظریه نفربودم ....باورم نمیشد اینقدر دیر بیاد .صبح وقتی بدون کمک وتبریک رفت ناراحت شدم اما به روی خودم نیاوردم اما الان که نیومده من وبه مرز گریه کردن میکشوند.

پیمان اومد سمتم وگفت: آجی خوبی ؟علی کو

-نمیدونم ..میاد الان دیگه

-کاری نداری من انجام بدم؟

-این شربت ها رو ببر مرسی

صدای چرخش کلید که اومد نفس از آسودگی کشیدم نزدیک بود آبروم بره .علی با بهت به مهمون ها نگاه میکرد .انگار واقعا یادش نبود که امروز سالگرد ازدواجمون است.

اومدم بیرون وبا دیدن حدیث که کنار علی اخم هام رو درهم کردم .علی خودش رو ضایع نکرد وگفت: ببخشید دیر رسیدم .با حدیث خانم بودیم برای همین دیر شد

این جمله همه رو قانع کرد اما من رو داغون با حرص رفتم آشپزخونه وبا حرص ظرف ها رو جابه جا میکردم .علی اومد آشپزخونه ونگاهی بهم که نزدیکه از حرص منفجر بشم کرد .

-مهتاب بذار برات ت....

برگشتم وجوری نگاهش کردم که یعنی هیچی نگو از آشپزخونه رفتم بیرون .علی میدونست نباید روز به این مهمی رو فراموش میکرد .میدونست چقدر به این روزها حساسم اما چی شده که فراموش کرد نمیدونم..احساس میکردم دارم فراموش میشم احساس این که علی میخواد بهم خیانت کنه دیوونه ام میکرد ..این افکار چند وقتی بود که همه خوراکم شده بودن

اومدم پیش مهمون ها . نگاهی به اطراف کردم تنها جایی که برای نشستن بود روی مبل دونفره کنار حدیث . احساس خفگی میکردم مخصوصا که تا موقع شام علی وحدیث فقط با هم صحبت کردند . شاید حساسیت های من بی مورد بوداما اون لحظه من فقط به خیانت فکر میکردم....این همه مدت که همه میرقصیدن علی یه بار پیشنهاد نداد که به افتخار امروز یه دور با زنش برقصه ....

romangram.com | @romangram_com