#پناه_زندگی_پارت_255


-اوهو .تو نمیذاری بیاد سمت من ؟

علی سمتش گارد گرفت وگفت: بله من

-به همین خیال باشه همین که خواهر زاده من به دنیا اومد من بردمش خونه خودمون

-به اجازه کی ؟

-به اجازه آبجی مهتابم

-آبجی مهتابت بدون من آب هم نمیخوره چه برسه اجازه بده بچمون رو ببرن

پیمان که داشت کم میاورد گفت: آبجی نگاهش کن ....

نمیدونستم طرف کدومشون رو بگیرهم.علی قلبم بود پیمان وسط قلبم جفتشون رو به اندازه دنیا میخواستم .برای همین لبخندی زدم وگفتم: من بچمو نه به علی میدم نه به تو

جفتشون بادشون خالی شد وبا قیافه هایی درهم رو نگاهم کردند .من هم در مقابل چشمهای غم زده اونها بلند شد م تا جای پیمان رو درست کنم تابخوابه ....

داشتم از کمد دیواری رخت خواب در میاوردم که علی فوری اومد من رو کنار زد وگفت: خانمم قربون شکل ماهت بشم .مرگ علی یه ذره مراعات کن خوب نیست چیزهای سنگین بلند کنی ...صدام کن خودم میام

ملافه ها رو روی رخت خواب ها کشیدم وبه علی نگاه کردم ...میخواستم بهش بفهمونم که چقدر دوسش دارم میخواستم عشق رو از توی چشمهام بخونه وفکر کنم فهمید قصدم چیه

سالگرد ازدواجمون نزدیک بود . میخواستم بدونه این که به علی بگم مهمون دعوت کنم وشام بدم .هرچند مطمئن بودم که علی اون روز رو فراموش نمیکنه وحتما به کمکم میاد ..... توی تکاپو بودم وسعی میکردم همه چیزهایی ورو که نیاز دارم خورد خورد بگیرم که اذیت نشم....


romangram.com | @romangram_com